درست مثل همیشه... که بابرف می آیی!
من می دوم وتوپاجای ردپاهای من می گذاری.
ازخودت اثری نمی گذاری...تنهاردپاهای من است که تکرارمی شوند!
تکرارمن های بی (تو)مرامی ترساند...می لرزم!برف می باردووجودم یخ کرده است!
به سرماعادت کرده ام!
اندیشه ی آزاردهنده ی رفتنت گرمای حضورت رانابودمی کند...
درست مثل همیشه...باوجودنفس های گرمت من بازهم می لرزم!
روی برف درازمی کشیم وتودرزیرمهتاب ماه برایم لالایی می خوانی...
ازخوابیدن واهمه دارم...ازبستن چشمانم وبه خواب رفتنم می ترسم!
اندیشه ی آزاردهنده ی رفتنت آرامش صدایت راازیادم می برد.
توبازهم می خوانی...درست مثل همیشه...آرام وگرم وعمیق...لالا!لالا...
ومن گرم وآرام روبه سوی ماه می خوابم...
چشم که بازمیکنم دیگربرف نمی بارد!
ردپاهایم محوشده اند...برف هاآب شده اند!...
ومن زیرنوروگرمای سوزان خورشید...یخ می کنم ازتنهایی ومی لرزم بی تو!
برف نمی باردامروز...ومن درحیات ذهنم تنهادرانتظارباریدن وآمدنت صبرمی کنم!
درست مثل همیشه...!
(خودم)
***زایش خورشیدوآغازسال نومیترایی روباتاخیرتبریک میگم.همچنین میلادحضرت مسیح رو![]()
