تبليغاتX
پیدای پنهان - ...

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...
...
قرن هاسکوت توانش راطاق کرده بود...

رازش سنگین بودوپربهاء!

ازآن روزی که پی به ارزشمندی رازهای دلش برده بود.دهان نگشوده بود!

صدف تحمل رابه خوبی می فهمید...مقاومت وحتی خدشه ای برنداشتن را

امواج سنگش می زدند.سنگینی مسئولیتی چنین بزرگ فشارش می داد!

تحمل ازکف دادودهان به سخن گشود!

مرواریدش آشکارشدورازهای دلش برملا!

حرفهایش رادزدیدند.هویتش را.یادگارقرنهاتحملش را.مرواریدش را!

دلش تهی ازعشق وسرشارازشرمندگی وپشیمانی!

بدون مرواریدبی ارزش خواندنش ورهایش کردند...!

می دانست بدون مرواریدترکش می کنند وفراموشی نصیبش می شود.

دهانش رابست!

دورازهرنگاهی ونیرنگی پنهان شد!

ترک برداشت وتکه تکه شد...وبدون هیچ رازی تاهمیشه سکوت کرد!...

                                  (خودم)

تازگی یه حس عجیبی پیداکردم!تاحالاهمچین حسی نداشتم...شاید...شایدم...

خدایاخودت ختم به خیرش کن!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت17:43توسط میترا |