خواستم از۳۱شهریوربنویسم وروزتولدم که امسال بسیارمتفاوت بودباسالهای دیگر...
خواستم بنویسم امسال روزتولدم دلهره ی اول مهرراکه نداشتم هیچ!چه قدرهم اشتیاق داشتم که زودترصبح شودواولین روزدانشجویی راجشن بگیرم!
خواستم ازجلدکردن کتابهای خواهرم بنویسم که چه قدردلتنگ آن دوران شدم وچه حسرتی که نخوردم
خواستم ارزوزقدس بنویسم وازراهپیمایی که همیشه آرزوداشتم شرکت کنم اماهیچ وقت قسمت نشد!
خواستم ازجشن عاطفه هابنویسم وکمرنگ شدن شورنیکوکاری...
خواستم ازکتاب (بیوتن)رضاامیرخانی بنویسم
خواستم ازبیماری عموبنویسم وازاینکه چه قدرمیترسم طاقت ازکف بدهم وناشکری کنم!
خواستم بنویسم چه قدراحتیاج به دعادارم!
خواستم بنویسم که چه قدرچشم انتظارم...بنویسم که بیش ازهرلحظه ای تنهابودنم راحس کرده ام
بنویسم که این روزهااین شعرچه قدردرذهنم جولان می دهد:
قسم برمسجدالاقصی...به جای پای ابراهیم...قسم برخانه ی کعبه...که ماتنهای تنهاییم!
بیا!بیاای عشق عالم تاب من که ماتنهای تنهاییم!
خواستم بنویسم بازهم جمعه نزدیک است ومدام آرزومیکنم آخرین جمعه ی انتظارباشد!
***من همه ی اینارومیخواستم بنویسم امانمیدونم چرانشد؟!
