تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...
ضربان قلب من تندمیزنه...

چندروزی است که دغدغه های فکری دوستان واطرافیانم رادرذهنم مرورمیکنم:

یکی مضطرب بودوتپش قلب داشت برای جشن عروسی که دعوت شده بود.دلش میخواست بهترین باشد.نگران آرایش صورتش بودکه به چهره اش می آیدیانه؟لباسش برازنده است یانه؟مدام میگفت:میتراوقتی فکرمیکنم تنهابایدبرقصم قلبم تندمیزنه!!یادم هست چندماهی درگیرهمین افکاربودوبه فکرشب عروسی!

دیگری دوست چندین ساله ام بودکه چندهفته ای میشددرفکرملاقاتش بانمیدانم به قول خودش عشقش بود!اینکه وقتی همدیگررامی بینندچه بایدبگوید؟چه طوررفتارکند؟کدام coffee shop بروند؟چه قدردردلم خنده ی تلخی کردم وقتی فهمیدم نذرکرده که ان شب ارام ترباشدوقلبش انقدرتندنزند!

وچه قدرتعجب کردم وقتی فهمیدم خبرخوش یکی ازهمکلاسی های سابقم برگزاری کنسرت فلان خواننده است!آن قدرباهیجان ازخوشحالیش می گفت که راستش رابخواهی ته دلم مشتاق شدم ببینم چه کسی برای برگزاری کنسرت به شهرمان می آید؟ ازاینکه باورش نمی شودازنزدیک خواننده ی محبوبش راببیند!ازاینکه هنگام گرفتن امضاچگونه صدای بلندضربان قلبش راکنترل کند؟!

چندروزی است فکرمیکنم...به دوستانم...به دغدغه هایشان...به خودم...به آرامشم...به آرامشی که مدتی است رنگ دیگرگرفته است.

حس اضطراب واشتیاق.دلشوره وانتظار...قلبم تندترازهمیشه می زند.این روزهاهمه چیزوهمه جابرام نویدملاقاتی رامی دهد.نگرانم ازاینکه شایسته ی این مهمانی هستم یانه؟؟خودم؟روحم؟فکرم؟قلبم؟

لحظه شماری میکنم برای به سرکردن چادرنمازی که برای این مهمانی خریده ام وسجاده ای که سوغات یک عزیزازکربلاست!

ضربان قلب من هم تندمی زند...خیلی تندمی زند!تندمی زندبرای آمدن به مهمانی پررحمت تو...تندمی زندبرای حضوردرپیشگاه تو...تندمی زندبرای ربناهای افطار...تندمی زندبرای دعای سحر...

خدایا!من هم مثل بقیه درتکاپوی آماده شدن هستم.ازتوکه پنهان نیست رجب وشعبان راآن طورکه بایدقدرندانستم.اماقسم به بزرگی ات آنچه درنبضم جریان داردعشق است.اضطرابم رابانگاهت به آرامش بدل کن.مهمان نوازیت راباگشایش رحمتت برمن اثبات کن وباحلول ماهت ضربان قلبم رادردست گیر!

***این مال یه هفته ی پیشه که به دلیل سفراتفاقی که پیش اومدامروزآپ شد

***درموردنتیجه ی کنکورم چندهفته صبرکنین.گفتم که مهندس میشم!

***ماه مبارک رمضان برهمگی مبارک.همدیگه روموقع افطارفراموش نکنیم

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت15:33توسط میترا |
گفتند:ای جوانمرد!ازکدام سومی روی؟این همه راه است وتوازبیراهه هاگذرمی کنی؟

این راه راببین راه عابدان است.پیش ازتوهزاران هزارنفرازآن گذشته اند.

درهرقدمش چراغی روشن است.گم نخواهی شد.

واینهمه راه دیگرکه می بینی راه عارفان است.

سخت است وسنگلاخ امابرهرسنگش علامتی است.تورامی رساند

تواماای جوانمردازکدامین راه بی نام ونشان می روی؟

جوانمردگفت:من ازآن راه می روم که راه ناباکان است ودیوانگان ومستان...

زیاراباخدامستی ودیوانگی وناباکی سوددارد...

***یادمه گفتم این جمله مدام توی ذهنم تکرارمیشه:

یااهل العالم قدظهرالمهدی آل محمد  فاتبعوه!  چندروزه فقط به فاتبعوه فکرمیکنم.

عیدهمگی مبارک

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت12:11توسط میترا |