تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...

 

هرگز چيزي از شوهرش نخواسته بود، نه كه دلش نخواسته باشد، اما هميشه ترجيح داده بود فاطمه شرمنده دلش باشد تا علي شرمنده فاطمه. اين فقط سفارش پدرش نبود، خودش مي ترسيد شرمندگي همسرش را ببيند. اينگونه بود كه علي با ديدنش همه‌ي غم ها را از ياد مي برد . اما اين بار با هميشه فرق داشت. فاطمه به شدت بيمار بود و علي براي بار سوم از او خواسته بود آنچه ميل دارد بگويد تا مهيا كند. دو بار از بيان خواسته‌اش امتناع كرده بود ولي اين بار علي او را به حق خودش قسم داده بود، علي كم در دلش عزيز نبود، پس دهان گشود: «انار».

 

علي براي برآوردن نخستين خواسته‌ي همسرش از خانه بيرون رفت. چه لذتي داشت ديدن فاطمه هنگام ديدن انار . بالاخره انار خوشبخت خريده شد و علي به سمت خانه به راه افتاد. بين راه صدايي شنيد. بيماري در گوشه‌ي خرابه اي مي ناليد. جلو رفت، سرش را به دامن گرفت و او را نوازش كرد، پرسيد: «چه ميل داري؟» و براي بار اول شنيد: «انار!» چه بايد مي كرد؟ بين خواسته فاطمه و خواست خدا كه از حلقوم اين مرد برخاسته بود كدام را انتخاب مي كرد؟ انار را به دو نيم كرد، نيمي براي فاطمه و نيمي براي خدا. نيمه خدا را كم كم در دهان پيرمرد گذاشت پس از آن دوباره پرسيد : «چيزي ميل داري؟» و شنيد : «نيمه ديگر انار» اما اين سهم فاطمه بود، آن هم براي برآوردن نخستين خواسته‌اش، بايد انتخاب مي كرد بين فاطمه و خدا. فاطمه از او بود، مثل خودش بود. پس با فاطمه همان كرد كه با خودش مي كرد. بين خود و خدا، البته خدا. نيمه‌ي ديگر انار را هم به پيرمرد داد و با همان حال روانه خانه شد. خدا به علي رحم كرد يا فاطمه نمي دانم، كدام سخت تر است؟ مردي شرمنده همسرش شود يا زني شرمندگي شوهرش را ببيند؟ وارد خانه شد و فاطمه را مشغول خوردن انار ديد. اگر علي خدا را فراموش نكرده، خدا چرا بايد علي را فراموش كند؟ پس خدا هم با علي مثل خودش معامله كرد. ظرف اناري از طرف علي براي فاطمه فرستاد نه علي شرمنده فاطمه شد و نه فاطمه شرمندگي علي را ديد!

***این داستان روکسی واسم گفت که نمیدونم چی بایددربارش بگم ویاچه طورازش تشکرکنم؟فقط میدونم خیلی عزیزه ودرتموم لحظه هایی که اینوخوندم فقط واسش دعاکردم!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت12:30توسط میترا |
می آیم...
گفته بودی می روی تاخواسته ات را این کمترین آرزویت رافریادبزنی...

می روی تابغض فروخوده ی سالیانت رابازهم درگلوبشکنی!

گفته بودم خسته ام! ازخواستن...ازفریاد...

ازبغض...ازآرزوها...خسته ام!

رفتی وازدیروزچشم به راهت نشسته ام!

اکنون اماازانتظارخسته ام...

می آیم...ازپی ات...می آیم!

***وبلاگ روزمره آنلاین جیم راه افتاده.اگه یه سری بزنین ضررنمیکنین:www.ronline.blogfa.com

ووبلاگ آقای رسول شریف که ادرسش تغییرکرده:www.sharifnevesht.blogfa.com

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت12:48توسط میترا |
گزینه ی زندگی
بانوشتن غریبه ام انگار!نوشته هایم رنگ اعدادوارقام گرفته اند!

نمیدانم ازبین چهارگزینه ی ذهنم.خودم رابایددرکدام گزینه پیداکنم؟

گزینه اول:اینهمه سال تلاش وخواندن برای تعیین سرنوشت(به قول بعضیها)شایدهم برای یدک کشیدن لقب مهندسی همراه اسمم!البته می شودآینده راهم ساخت...ساختن ازنوع صفرهایی که دوران کودکی چه راحت روبروی اعدادقطارشان می کردم!یاپرکردن جیبهایم این بارنه باتسبیح وشکلات که باتکه کاغذهایی که نمی دانم این روزاچراانقدرمحبوب است؟می شودمفیدهم بود.مثل یک شعاربرای خانواده وجامعه افتخارآفرید!

تصورمی کردم بعدازدوسال روبروی تخته ی گچی پشت نیمکت نشستن روزی که آخرین کنکورزیباترین دوران تحصیلم رابدهم چه قدرخوشحال خواهم بود!

گزینه دوم:خردادماه شایدهرسال پر(اظتراب)بودبرای امتحانات.البته نه برای من که هنوزاملای اضطراب رایادنگرفته ام!امسال اماقیام خونین ۱۵خردادبا۱۰روزتاخیراملای صحیح اضطراب رابه تک تک وجودم آموخت!

این روزاسبزی رنگ سبزبرایم سرخ معنامی دهدوکلمه ی وطن درپرچمم خلاصه نمی شود!بوی همدلی ایران نمی آید...!من این روزهارادوست ندارم!!

گزینه سوم:بعداز ازدست دادن چندعزیزدرعرض یک هفته احساس میکنم چشمانم هم مثل لباسهایم سیاه شده اند!  گریه هم شده عادت تکراری چشمانم!

گزینه چهارم:دوسال پیش شب آرزوهادعاکردم برم خونه ی خدا.پارسال درست لیلة الرغایب روبروی کعبه نشسته بودم وتحقق آرزویم راازنزدیک لمس می کردم وامسال اولین پنجشنبه ی ماه رجب رفتم سرجلسه ی کنکور!باخودم گفتم:چه تقارن جالبی!

این شب هرسال برای من پرخاطره است.وامسال هم...امانه ازنوع خاطرات همیشگی!خاطرات امسال رنگ وبوی غم داشت!   واما...خدایا؟!...

من راضی ام به رضای تو...من تلاشموکردم.من کنارخونه ی خودت آرزوکردم اونجاکه صلاح توست ومکانی که جایگاه منه برای مفیدبودن قراربگیرم.پس انی توکلت علی ا...

شایدسپردن عزیزانم به توتلنگری بودبرای من که دربحبوحه ی اهدافم گیرکرده بودم.اگرچه تلاشم متعالی بودامامگرنه اینکه هرآنچه بین من وتوفاصله بیندازدحتی بهشت حجاب است؟؟

شایدخواستی که بیدارشوم.شایدخواستی وابسته نباشم مگربه تووراه تو!

وایران...توصاحب زمینی...توصاحب خاکی...خواستی که بدانم آرامش ازبرترین نعمات توست!خواستی که بدانم وطن یعنی ما.یعنی تمام بنده های تو...!خواستی که بدانم سبزرنگ اولیای توست.مقدس است!خواستی که بدانم چه راحت می شودحرمت رازیرپاگذاشت.خواستی که دفاع ازحرمت رایادبگیرم!

من باتوکل به تو گزینه چهارراانتخاب می کنم.من درگزینه ی چهارمعنامی یابم وآرامش درباورحضورتوست!

گزینه ی زندگی رابامدادسپیدپرمیکنم.

دلم می گوید:میتراجان وقت پاسخگویی تمام شده است واین یعنی شروع وسعادت وموفقیت!!!

 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت20:15توسط میترا |