تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...
درهمین نزدیکی کربلاست...
مدت هاست که سنگینی غمی رهایم نمی گذاردوبغضی آزارم می دهد...

حتی این روزهانفس کشیدن هم آسان نیست!

کوچه های شهرسیاه پوش وچشم های مردم پراشک ...گریه می کنندبرای مظلومیت حسینی که مقتدرین بود!

ناله می کنندبرای ظلمی که به امامشان شد!

دعوتش کرده بودند...عهدبسته بودندکه کنارش باشند...

شکستن عهدوپیمان که کارسختی نیست!ثبت لکه ی ننگی برتاریخ آسان تر!

برای سربریده برادروجگرخون شده ی زینب ضجه می زنندودرغوغای فریادهای بلندشان فراموش می کننددلیل این فاجعه را!

برتنهایی کودکان خاندان پیامبرتاسف می خورندونمی دانندپدرانشان برای آزادی وسربلندی امروزکودکان رفته اند!

محرم است...سال ۱۴۳۰هجری قمری...

شهرمن به دست مردمی باپارچه های سیاه مزین به یاحسین نشان عزا داردکه ادعای مسلمانی دارندوعشق حسین!

می گوینداگرده هاسال پیش بودند.امامشان راتنهانمی گذاشتندودفاع می کردندازاعتقاداتشان!

شهرمن عزاداراست...

ودرهمین نزدیکی کربلاست...ودرزیرهمین آسمان ظلم به نهایت رسیده است.

گریه وناله وضجه وتاسف نه دردی رادرمان می کندونه بهبودبخش زخم آوارگی است.

بازهم عده ای براثرحق وحقیقت می جنگند!

وعده ای فریادهایشان رادرگلوخفه می کنندومسلمانیشان راپنهان!

مردانی شهیدمی شوندوزنان وکودکانی یتیم!

آنانی که مهربردهانشان زده اندسرمشق عاشوراراخوب باورنکرده اند!

باورنکرده اندکه بیدادرابایدکه نابودکرد...برادری راباید دفاع کرد!

محرم است ومردم سرگرم عزاداری ونوحه خوانی وسینه زنی والبته نذری دادن ونذری خوردن!!!

نفس هایم به شماره افتاده اندوراه گلویم ازعظمت بغض بسته!

ودراین گیرودارمعرکه من هم فقط می نویسم ومی نویسم...وفراموش میکنم وفراموش می کنم...

وآسمان همچنان آبی است...اگرآسمانی باقی مانده باشد!

وفردابازهمان داستان وهمان زندگی...

دل نگرانی هاودل واپسی هاودلتنگی هاکم رنگ می شوند...ومحو...ومحوتر...!

ومن وماسرگرم دل بستن های بی هدف!

***یه شعارخیلی تحت تاثیرقرارم داد( peace for GAZA )واسه تموم اهالی این کره ی خاکی آرامش آرزومی کنم!

***تاسوعاوعاشوراروتسلیت میگم والتماس دعا

بی ربط:من هنوزفرق بین انتخاب وعلاقه رونفهمیدم!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت16:30توسط میترا |
درست مثل همیشه...
برف می باردامشب...ومن درحیات ذهنم باتوبرف بازی می کنم

درست مثل همیشه... که بابرف می آیی!

من می دوم وتوپاجای ردپاهای من می گذاری.

ازخودت اثری نمی گذاری...تنهاردپاهای من است که تکرارمی شوند!

تکرارمن های بی (تو)مرامی ترساند...می لرزم!برف می باردووجودم یخ کرده است!

به سرماعادت کرده ام!

اندیشه ی آزاردهنده ی رفتنت گرمای حضورت رانابودمی کند...

درست مثل همیشه...باوجودنفس های گرمت من بازهم می لرزم!

روی برف درازمی کشیم وتودرزیرمهتاب ماه برایم لالایی می خوانی...

ازخوابیدن واهمه دارم...ازبستن چشمانم وبه خواب رفتنم می ترسم!

اندیشه ی آزاردهنده ی رفتنت آرامش صدایت راازیادم می برد.

توبازهم می خوانی...درست مثل همیشه...آرام وگرم وعمیق...لالا!لالا...

ومن گرم وآرام روبه سوی ماه می خوابم...

چشم که بازمیکنم    دیگربرف نمی بارد!

ردپاهایم محوشده اند...برف هاآب شده اند!...

ومن زیرنوروگرمای سوزان خورشید...یخ می کنم ازتنهایی ومی لرزم بی تو!

برف نمی باردامروز...ومن درحیات ذهنم تنهادرانتظارباریدن وآمدنت صبرمی کنم!

درست مثل همیشه...!

       (خودم)

***زایش خورشیدوآغازسال نومیترایی روباتاخیرتبریک میگم.همچنین میلادحضرت مسیح رو

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت14:8توسط میترا |