تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...
...
قرن هاسکوت توانش راطاق کرده بود...

رازش سنگین بودوپربهاء!

ازآن روزی که پی به ارزشمندی رازهای دلش برده بود.دهان نگشوده بود!

صدف تحمل رابه خوبی می فهمید...مقاومت وحتی خدشه ای برنداشتن را

امواج سنگش می زدند.سنگینی مسئولیتی چنین بزرگ فشارش می داد!

تحمل ازکف دادودهان به سخن گشود!

مرواریدش آشکارشدورازهای دلش برملا!

حرفهایش رادزدیدند.هویتش را.یادگارقرنهاتحملش را.مرواریدش را!

دلش تهی ازعشق وسرشارازشرمندگی وپشیمانی!

بدون مرواریدبی ارزش خواندنش ورهایش کردند...!

می دانست بدون مرواریدترکش می کنند وفراموشی نصیبش می شود.

دهانش رابست!

دورازهرنگاهی ونیرنگی پنهان شد!

ترک برداشت وتکه تکه شد...وبدون هیچ رازی تاهمیشه سکوت کرد!...

                                  (خودم)

تازگی یه حس عجیبی پیداکردم!تاحالاهمچین حسی نداشتم...شاید...شایدم...

خدایاخودت ختم به خیرش کن!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت17:43توسط میترا |
ازدوریت دلم روبه دست گریه دادم...
اون شب ازوقتی بیدارشدم قلبم تندتندمی زد.

وقتی توی فرودگاه واسه آخرین باربغلت کردم ودستاتوفشاردادم.انگاریه چیزی قلبموسنگین کرده بود.شایدباوررفتنت برام سخت بود!توی چشات نگاه نکردم.میدونستم نگاهت سنگینه...

میدونستم اشکام پاهاتوشل می کنه.دستاتوکنارزدم وگفتم:برو!برو ونذارتلخی این جدایی تاهمیشه برامون بمونه!

توی سالن انتظارروی یه صندلی سبزنشستم وآرزوکردم که کاش برگردی!

ازتوی کیفم کتاب ادبیاتموبرداشتم.میخواستم حواسموپرت کنم تاهرچه زودتراین لحظات بگذره!صفحه ی اولشوبازکردم.کنارنام خدا...بادست خط تو همون جمله ی همیشگی ومعروف خودم نوشته شده بود:

موفقیت توفیق بندگی خداست...

یه قطره اشک ریخت روی کتابم...بستمش!

به ساعت نگاه کردم هنوزچنددقیقه مونده بودتاپروازت...

چشمم افتادبه دسته گلی که واست خریده بودم ویادم رفته بودبهت بدم!   باباصدام کرد!

توی ماشین ساکت بودم.هرازگاهی صورتموبادستمال خشک می کردم وبازخیس می شد.

مامان ازآیینه ی ماشین نگام می کرد...میخواست چیزی بگه اماانگاری نمی تونست!

تحمل سکوت واسه باباسخت بود...   پس شکستش!

رادیوروروشن کرد.آهنگ شکرانه ی محمداصفهانی:باورنکن تنهاییت را...ازتوبه تونزدیک ترمن!

دسته گل روبرداشتم.   بارون گرفت!

شیشه ی ماشینودادم پایین.دستاموبردم بیرون.شروع کردم به پرپرکردن گلها...میخواستم تموم مسیرروباگلبرگهانشونه گذاری کنم!

بارون شدیدشده بود. دستام خیس شده بود. مامان وبابافقط نگام می کردن!

کم کم هواداشت روشن میشد. آخرین شاخه ی گل روبرداشتم. خورشیدداشت بالامی اومد.

صدای الله اکبرواسه یه لحظه تلنگری شدتاازفکربیام بیرون!دیدم پشت چراغ قرمزواستادیم.

صدای اذون ازمسجداون طرف خیابون بود...ازمامان وبابااجازه گرفتم وپیاده شدم.

هنوزهواتاریک بود...فقط یه گلبرگ ازشاخه گل آخری مونده بود...

هنوزم منتظربودم تابرگردی...رفتم طرف مسجد...آخرین گلبرگ افتادروی پله های مسجد!

برگشتم وطلوع آفتاب رونگاه کردم.

وامروزبعدازیه ماه ازرفتنت توی همون مسجدوهمون موقع شب نشستم ومنتظرطلوع خورشیدم که توروبه یادم می آره. خوشحالم چون تنهاییم روباورنکردم وتصمیم گرفتم که به موفقیت برسم!!

***دخترعموی عزیزم امیدوارم هرکجای دنیاکه هستی همیشه موفق وسلامت وخوشبخت باشی وبدون که همیشه دوستت دارم

***تولدحضرت معصومه(س)وروزملي دختران روبه همه ي دختراي ايروني مخصوصادوستاي خودم تبريك ميگم

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت19:22توسط میترا |