تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...
تولدم مبارك!!!!!
چشم برهم مي گذارم تاتوقايم شوي...خودت انتخاب كردي.خودت عهدبستي كه اين بازي راشروع كني.آماده اي؟؟

يك...آغازلبخندهاي باسكوتت ولمس پاهاي آسمانيت برزمين.

دو...توحرف مي زني.تويادمي گيري.توبه زمين عادت مي كني.

سه.چهار.پنج.شش...هنوزميخواهي ادامه دهي؟!بشمرم؟

هفت...الفباي آدميت مي آموزي تاباانديشه ات ابديت رابسازي.

هشت...

نه...دردستي اختياررامحكم مي فشاري ودرديگري انتخاب را ازاين پس برلوح زندگي ات ثبت مي كني هرآنچه رفتي را

ده.يازده.دوازده.سيزده آنقدرگردوغباررنگ ودلبستگي اطراف حباب وجودتت رافراگرفته كه احساس مي كني دراوج وبلنداي خوشبختي وبرتري ايستادي!

چهارده...حباب زندگي ات به يك لحظه محومي شودوتومي ماني وزمين خوردني كه به يادت مي آوردگذشته ات را.خودت را.بيراهه رفتنت را

پانزده...يك نگاه تازه ويك شروع دوباره وازسرگرفتن راهي كه مدتهاگمش كرده بودي.

شانزده...بهترين وشيرين ترين لحظات بودنت راثبت مي كني وآرامشي ژرف رامزه مزه مي كني ورضايتي باورنكردني!

هفده...حضورخدارابيشترازهميشه درك مي كني حتي آن لحظه كه يواشكي عاشق شدي.

آن لحظه كه دردستان روبه آسمانت سبكي اجابت راحس كردي.كاش مي شدهفده راتكراركرد...

كاش مي شدآشنايي هايت را...دوستي هايت را...آرزوهايت رادوباره لمس كرد...كاش!

آماده اي؟؟من دارم مي آيم...اماآياتوبزرگترشدي؟حاضري تامحكم تروبهترازقبل ادامه دهي؟

حاضري اين بارميانبري به آسمان بزني؟اين باربادل بيايي؟؟

توبازهم فرصت داري.فرصتي تاآرزوكني...تازندگي كني...تاحركت كني...تاعاشق شوي...

پس مبارك باداين تولدومبارك باداين لحظه!

مباركيش رابه دلت اثبات كن واهسته عهدببندودعاكن...

من آمدم...

هيجده!!

***اين اولين باريه كه به خودم تبريك ميگم ونوشابه واسه خودم بازميكنم هرچندكه اين شباانقدرغمش بزرگه كه جشن وتولدمعنانداره!

***ازهمتون ممنونم كه واقعاسورپرايزم كردين.اصلاباورم نميشه وخداروشكرميكنم به خاطرداشتنتون

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت16:53توسط میترا |
اتاق ذهن من
این روزاچیزای مختلفی توی ذهن من می گذره.خیلی سرش شلوغه!اینکه امسال کنکوری ام وچه طوری بایدبرنامه ریزی کنم وچه طوری اینهمه کتاب ودفتروجزوه که کتابخونه ی اتاقموپرکرده وکلی کتاب تست که همیشه وسط اتاقم ریخته روبخونم؟؟

چرامارال نمیتونه ازخودش تصمیم بگیره وچرااین مرگ تدریجی یه رویاتموم نمیشه که لااقل سه شنبه شبهاآروم بخوابم؟؟

اصلاچرابارون نمی آد؟اگه بارون می اومددیگه مجبورنبودم صرفه جویی کنم وتادلم می خواست چراغ های دلموروشن می کردم!

این مخابراتم مشکل داره ها!دوساعته دستم روی دکمه ی   sendخشک شدولی هنوزاس ام اسم به دستش نرسیده!اخه یکی نیست بگه ماچی مون درسته که مخابراتمون باشه!

راستی من چه رنگی روازهمه بیشتردوست دارم؟!اصلامگه فرقی هم داره!دلم می خوادبی رنگ باشم...یه دختربی رنگ ...اصلامگه آدم هاهم رنگی میشن؟؟

بالاخره پیامم deliverشد!امیدوارم منظورموبفهمه ودرست قضاوت کنه.حالادرست وغلطش باخودشه نمیدونم اصلافکرم میکنه یانه؟؟

فردابایدمقالموتحویل بدم ولی هنوزکاملش نکردم!آخه منوچه به بررسی تفاوتهای علم وشبه علم؟؟

یادم باشه فردابزنگم به سینماآفریقا.اخه لیلی می گفت فیلمش خیلی قشنگه!اسمش چی بود...؟؟

چه قدربابادیرکرد.همیشه این موقع خونه بود.میخوام باهاش حرف بزنم!

من بعدکنکورقراره چه کارکنم؟دلم واسه دوستام تنگ میشه مگه نه؟!

نصف شبی هم دست برنمی دارن آخه چه قدرمردم آزاری؟اون ازبوق پشت سرهم ومداومشون که به اصطلاح خودشون دارن عروس می برن اینم ازساعت ۱۲زنگ زدن وفوت کردن!

یعنی واقعاساعت دوازده است ومن بیدارم؟؟

پس چرااین مسئله حل نمیشه؟به من چه ربطی داره که مشتق سینوس این تابع دامنه اش چیه؟؟

اس ام اسش اومد.میترسم بخونمش.چشامومی بندم.جواب مسئله میشه گزینه ی دو!

چشام بازبازه.گوشیم خاموشه.به پاسخ نامه ام یه گزینه اضافه می کنم:دوستت دارم!

بابااومده.عروس کشون تموم شده.چراغ اتاقم خاموش اماچراغ ذهنم نه!روی تختم درازکشیدم به ستاره هایی که چسبوندم به سقف اتاقم نگاه میکنم.مثلاایناروچسبوندم که یادم نره یه آسمونی هم هست!

آره من رنگ آبی رودوست دارم!تموم دنیاتوی اتاق منه!

دست راستمومیذارم روی قلبم.آره خداجونم تواینجایی ومن آرومم حتی اگه ذهنم خیلی شلوغ باشه.میخوام فقط به توفکرکنم!آره فقط به تو...

صدای رادیوازروی میزم می آد.عبدالباسط داره میخونه:هوالاول والاخروالظاهروالباطن...

***واسه تولدم شایدآپ کنم.

***راستی به خاطرقولی که به یه نفردادم مجبورم اینجابمونم.یه جورایی توفیق اجباری نصیبم شد!ممنونم عموجون

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت22:37توسط میترا |
دعوتت میکنم این باربه نبودنم...به یادم
گاهی وقتهابایدرفت وازچیزهایی که باتمام وجوددوستشون داری گذشت.واسه رسیدن وبدست آوردن شایدبهترازاون ها...شاید!

اگه گفتم شایدنه اینکه توی انتخابم تردیددارم...نه!

شایدیعنی شایدبایدحتی ازاینجاگذشت...ازاین خونه ای که واسه من پرازخاطراته...

واسه من پرازیادگاره...پرازعشقه!

شایدهیچ کس باورنمیکنه که اینجابرمن چه گذشته وچه لحظاتی روتجربه کردم.

داشتن یه خونه توی یه گوشه ی دنیاوکلی مهمون وهم خونه ی عزیز کی درک میکنه که چه حالی داره؟!

واسه مدتی بایدازاینجابگذرم...امافراموش نمی کنم.

بایدبرم...امازودبرمی گردم...امیدوارم خیلی زود!

شایدطاقت نیارم...

معلم ادبیاتمون ـ اقای بابایی ـ اخرین جلسه ی کلاس این شعرروواسمون خوند:

خداحافظ همیشه تیغه ی تیزی است             خداحافظ همیشه بانگ هوشیاری است

توی اون سروصداوهمهمه ی بچه هاوشادیشون واسه تموم شدن کلاس من تمام مدت داشتم به معنی این شعرفکرمی کردم.

وامروزبعدازچهارسال  باهم بودن میخوام واسه مدتی ازاین دنیای مجازی وادم هایش خداحافظی کنم.

آدم هایی که شایدحالاعزیزترین های منن!

دلم براتون تنگ میشهفراموشتون نمی کنم.

***توی این ایام پرنوروخوشگل وآسمونی دعاواسه همه یادتون نره!اگه تونستین اون وسطایادی ازمنم بکنین.

***البته این آخرین پست من نیست چون چندروزدیگه قراره واسه سورپرایزکردن خودم وشایدم شماآپ کنم!بعدش دیگه قول میدم برم تاراحت بشین ازدستم

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت13:23توسط میترا |