درهرحال اگرهیچ به کارت نیامدحداقل دل من خوش است که مرایادمی کنی ودعا!چراکه پروانه ی دل خودم وهمه ی ملتمسین دعاراتوسط توبه آن سرزمین پاک فرستادم.
التماس دعا- عمه اعظم
سوم تیرماه۸۷
عمه ی عزیزم ازکجاشروع کنم وچه برایت بگویم؟ازبسته ای که همراهم کردی وتاکیدداشتی آن رادرمدینه بازکنم وازنامه ات که درمسجدالنبی خواندمش وحس وحالی که باتک تک کلماتش پیداکردم!
اجازه بده ازفرودگاه مشهدشروع کنم واشکهایم وخداحافظی ام به هنگام پروازباصاحب شهرم وکاش می فهمیدی که باهریارضاگفتنم چه حرفهاکه به آقانزدم.ازش خواستم خودش دراین سفرهمراهم باشدوخودش عنایتی بکندتادرکش کنم.ازمدینه ومسجدالنبی بگم یاازگنبدخضراء که توصیف حالم هنگام دیدنش ازتوان کلمات خارج است.ازگنبدخضرائی که محال است هربارکه ازکنارش می گذری توقفی نکنی وسلامی ندهی به پیامبرت وتنهادخترش که لااقل همین رامی دانی که درمدینه وشهرپدرش به خاک سپرده شده است.ازروضه النبی وخانه ی حضرت علی(ع)وهمسرش فاطمه ی زهرا(س)ازخانه ای که باغی ازباغهای بهشت است وازآنجاکه متولدشدندهمان انسان هایی که درقداست ومعصومیتشان فرشته هانیزشهادت می دهند.ازستون توبه وباب جبرئیل بگم که اگرخیلی خوش شانس باشی می توانی درکنارشان نمازی بخوانی وحاجتی بخواهی!ازقبرستان بقیع وسکوتش!ازغمی که بادیدن چندتکه سنگ وزمینی خاکی همان سنگ هابه قلبت واردمی کنند.ازبین الحرمین که هرروزروی خاکش می ایستادم وزل می زدم به گنبدخضراء وقبرستان بقیع!عمه جون ازنمازخوندن هام.دعاکردن ام!چه قدرحرف دارم که بایدبگم!!
ازوداعم بامدینه که سخت ترین خداحافظی عمرم بودوچه قدردلم میخواست که بازهم فرصت داشتم ومی تونستم بمونم!ازمسجدشجره ومحرم شدنم.ازلبیک گفتن هامون که باچه اشکی تکرارش می کردم.ازوقتی که واردمسجدالحرام شدم ومی خواستم واسه اولین بارخونه ی خداروببینم!ازوقتی که چشاموبازکردم ودیدم که روبروی کعبه واستادم!باورکن تمام بدنم سیخ شده بود.نمی دونستم واقعاباچشمای خودم دارم می بینم یانه؟ازاونهمه بزرگی وعظمتش ازاونهمه حال عجیبی که داشتم فقط تونستم سربه زمین بگذارم وسجده ی شکرش کنم!ازطواف کردن هام!ازنمازخوندن هام که می دونستم تمام دنیاروبه اونجاودراون لحظه دارن همراه بایه عالمه فرشته نمازمی خونن.ازسنگ حجرالاسودکه هرباربهش می رسیدی ازش می خواستی که یه روزی شاهدت باشه وارزشهاوعقایدوباورهات روبه یادت بیاره.ازناودون طلاکه هرروزروبروش می نشستم وقران میخوندم.ازدرخونه ی خداومحلی که یکی ازبزرگترین مادران داخلش شدویکی ازبزرگترین انسانهاروبه ماهدیه کرد.ازرکن یمانی که هربارازکنارش می گذشتی نسیم بهشتی رواحساس می کردی وازغاراحدکه باورنکردنی ترین عطررواحساس می کردی.همون عطری که مدت هاست توی خوابهام حسش کردم ومدت هاست که دنبالش می گشتم ونمی دونستم اون عطرحضورحضرت محمد(ص)ودخترعزیزشه!که هنوزهم می تونستی استشمام کنی وازنظرمن بوی بهشت بود!!! ازاولین شب ماه رجب که اونجامصادف شده بودبااولین پنجشنبه وهمون شب آرزوهایی که خیلی ازحاجتهام روتوش گرفته بودم!اون شب قشنگ ترین لحظات عمرم روگذروندم واون لرزیدن قلبه که خیلی وقت بودسراغم نیومده بودرودوباره تجربه کردم!ازماه رجب اونجاکه برای من زیبایی اش رودوچندان می کرد.خیلی جاهارفتم وخیلی کارهاکردم وخیلی حسهای پاکی روتجربه کردم که خودت بهترمی دونی وشایدبهترازمن درکش کردی.
حالاکه برگشتم احساس می کنم خواب بودم وحسرت می خورم که ای کاش بیشتراستفاده می کردم وحالادارم می فهمم که کجابودم.به وداعم بامکه واون خونه وتموم زیبایی هاش که فکرمی کنم تمام وجودم لبریزازغم میشه وحسرت اینکه دوباره قسمتم بشه ! چه قدرسخت بودوبرای من مشکل ترین خداحافظی بود.اصلادلم نمیخواست که برم.هرقدمی که برمی داشتم ودورمیشدم دوباره برمی گشتم ونگاه می کردم ومی ایستادم.اصلاپاهام یاری نمی کردکه برم!چون مطمئن نبودم که دوباره میتونم برگردم یانه؟خدای من! عمه جون الان که دارم برات می نویسم دستام اونقدرمی لزه که هرکلمه روچندبارمی نویسم!دستمالت روهرجاکه رفتم همراه خودم بردم وبرای من نمادی بودودلگرمی که خیلی هادلشون بامنه وهمسفرمن هستن واینکه چه قدربایدشکرگزارباشم به خاطرداشتن چنین خانواده ای!
امیدوارم چیزهایی که دیدم ویادگرفتم ولمس کردم روفراموش نکنم وامیدوارم که اون تحوله روتاهمیشه حفظش کنم واین دستمال برام یادآوراون روزهایی باشه که درکنارش بودم!
