ومن این بارپروانه می شوم!
فعل دل شکستگی وسردرگمی راآنقدرصرف کرده ام که ازحفظ برایت می خوانم.
گم شدن وبیراهه سرک کشیدن راآنقدررفته ام که چشم بسته نشانت می دهم.
پیله ی اندوه وناامیدی راآنقدردورخودم تنیده ام که روزنی ازنورهم به دیوارهای یخ زده ی قلبم نمی تابد.
ازاین سکوت وتیره بودن خسته ام! اینهمه دردبرای دستهایم کفایت می کند.
کزکرده درگوشه ای ازپیله ام!سردوساکت!تاریک وبی روح!ودرانتظارقطره بارانی!
واین تویی که خدایی ات رانشانم می دهی ومنم که بندگی ام رابرسجاده ی دعافریادمی زنم!
بندبندتوان وجودم راجمع میکنم وآهسته زیرلب می گویم:
بباف!تاروپودوجودم راباقلابت بباف!
ورنگی ازعشق برروح خسته ام بزن.
این بارطلب دعاهایم تاآسمان اوج گرفت وبندگی ام رابه شاهراه آسمانت پل زد.
ومن این بارپروانه می شوم وتااوج قبله گاه عرشت پرمی زنم...!
(خودم)

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت21:49توسط میترا |
