تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...
بهاراست...
بهاراست وبازشکوفه های دلم بسته اند.

بهاری جدیدراانتظارمی کشم وشروع دوباره را.

گذرلحظه هاوثانیه ها نیامدنت رافریادمی کشند.

حتی پلک هم نمیزنم!آخرمیترسم مثل همیشه توبیایی ومن درحسرت ندیدنت تاهمیشه بمانم.

توهربارآمدی ورفتی ومن بارفتن هایت شکستم وسوختم.

امااین باربهارآمدنت راجشن می گیرم.

این بارحرفهای دلم رادرگوشت زمزمه میکنم.

این بارقاصدک نگاهم رابرایت اشک می ریزم.

ولی میترسم!میترسم که بیایی واین باراین من باشم که رفته ام!

این من باشم که بادیدن چشم هایت فراموش کنم هرآنچه گفتی بودرا.

میترسم سنگینی حضورت غرقم کند.

میترسم اشکهایم بهانه ی سکوتم شود.

میترسم این بارکه بیایی ومن ببینمت آسمان هم فرصت باهم بودنمان راتاب نیاورد.

میترسم بیایی ونفهمی که من عمری است که برای آمدنت نشسته ام.

میترسم بهارحضورت راطاقت نیاورم وسرماوزمستان تاهمیشه برایم باقی بماند.

اماتوبیا...!شکوفه هابه اراده ی تومی شکفندوبهاربااشاره ی توسبزمی شود!

توبیا...!هرچندکه اگربیایی من رفته ام...

                                 (خودم)

پیشاپیش فرارسیدن نوروز۱۳۸۷روبهتون تبریک میگم.

سالی که گذشت واسه من پربودازخاطره وتجربه!تجربه هاوآشنایی هایی که به قدرگذرعمرانسان باارزش ان!همه ی خاطراتش خوب نبودن اماخوب سعی میکنم فراموششون کنم!توی این سال من دوستای جدیدوخوبی پیداکردم که حالابرام عزیزترینن!اگه بخوام اسم ببرم وتشکرکنم شایدکسی یاچیزی روبه رسم فراموشی ازیادببرم واونوقت...

فقط شکرمیکنم وتشکرمیکنم خدای مهربونم رو که امسال حتی واسه یه لحظه تنهام نذاشت وهمراهم بود وتشکرمیکنم ازهمتون که حالاشدیم مثل یه خانواده!خانواده ای که هیچ وقت فکرنمیکردم بشه ازبین کلی رشته سیم ویه صفحه ی کامپیوتری پیداشون کنم!لحظات وحس های خوشگلی رودرکنارهم گذروندیم وتک تکشون روسپردیم به تقویم زندگیمون.

وحالامن وتویابهتربگم (ما)یه سال بزرگترمیشیم ویه سال جدیدروشروع می کنیم!وآرزومیکنم که به اندازه ی ۳۶۵روزبزرگترشده باشیم وسال پربرکتی روشروع کنیم.

لحظه ی تحویل سال که شایدقشنگ ترین وزیباترین لحظه ی زندگی ماهاباشه واسه منم دعاکنین

میترا(۲۸/۱۲/۱۳۸۶-ساعت:۱۰:۵۰)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت21:24توسط میترا |