تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...
هربارکه میروی،رسیده ای!
پشتش سنگین بودوجاده های دنیاطولانی...

آهسته آهسته می خزید...دشواروکند

دورهاهمیشه دوربود...دور!

پرنده ای دراسمان پرزد...سبک!

سنگ پشت روبه خداکردوگفت:این عدل نیست!

کاش پشتم رااینهمه سنگین نمیکردی...هیچ گاه نمیرسم!هیچ گاه!

ودرلاک خودخزیدبه نیت ناامیدی!

خدااورادراغوش گرفت.زمین رانشانش داد.کره ای کوچک بود!

به اوگفت:ابتداوانتهاندارد.هیچ کس نمیرسد.چون رسیدنی درکارنیست.

فقط رفتن است!وهربارکه می روی رسیده ای!حتی اگراندکی...

                                    

تقدیم به دخترخاله ی عزیزم که شایدفاصله های شهری واین دیوارهاوحصارهاماروواسه مدتی ازهم دورکرده اماهمیشه به یادش هستم ودوستش دارم

عزیزم پیوستنت روبه جمع دانشجویان تبریک میگم وباوجوداینکه باعث میشه هفته ای چندروزازمادوربشی اماصمیمانه خوشحالم

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت16:17توسط میترا |