هربارکه میروی،رسیده ای!
پشتش سنگین بودوجاده های دنیاطولانی...
آهسته آهسته می خزید...دشواروکند
دورهاهمیشه دوربود...دور!
پرنده ای دراسمان پرزد...سبک!
سنگ پشت روبه خداکردوگفت:این عدل نیست!
کاش پشتم رااینهمه سنگین نمیکردی...هیچ گاه نمیرسم!هیچ گاه!
ودرلاک خودخزیدبه نیت ناامیدی!
خدااورادراغوش گرفت.زمین رانشانش داد.کره ای کوچک بود!
به اوگفت:ابتداوانتهاندارد.هیچ کس نمیرسد.چون رسیدنی درکارنیست.
فقط رفتن است!وهربارکه می روی رسیده ای!حتی اگراندکی...

تقدیم به دخترخاله ی عزیزم که شایدفاصله های شهری واین دیوارهاوحصارهاماروواسه مدتی ازهم دورکرده اماهمیشه به یادش هستم ودوستش دارم![]()
عزیزم پیوستنت روبه جمع دانشجویان تبریک میگم وباوجوداینکه باعث میشه هفته ای چندروزازمادوربشی اماصمیمانه خوشحالم![]()
+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت16:17توسط میترا |
