می ایدصدایی که بازمی داردازخواب مرا...وبازمی روم کنارپنجره
پرنده ها.گل هاهمه وهمه درنیایش اندواین ملودی فرودوفرازمی تنددروجودم وبی خوابم می کند
شبی وهرشبی ویادنماز یادنیایش خودم می افتم...قلبم می پیچدسخت ازاین کوتاهی
درفکرم...درفکربودنی ازجنس گل های نیایشگر درفکریک زبان ونیازجهانی به معبودی پاک
درفکرشب هایی که درخواب بودم.
دریادم است فرشته ای کوچک کنارپنجره که هنگام نیایش دست تکان می دهدبرایم
ولبخندمی زند...لبخند
وامشب بازمیخوابم ودرصف نیایشگران...!

عشق
شماراچون خوشه های گندم دسته می کند.
ان گاه می کوبدتان تابرهنه شوید.
به غربال بادتان می دهد
تاکه ازپوسته ازادشوید.
وتاسرحدسپیدی.به اسیابتان می سپارد.
ورزتان میدهد.نرمتان می کند.
سپس دراتش قدسی اش گرمتان می کند.
تاکه نانی مقدس شوید.
برای ضیافت بزرگ خداوند!
عشق باشماچنین می کند
تارازهای دل خودرابدانید
وبدین سان به پاره ای ازقلب بزرگ زندگی بدل شوید.
امااگرازسرترس فقط درپی کام ونازعشق باشید
بهتران است که عریانی تان رابپوشانید
ازدست رس خرمن کوب عشق دورشوید.
وبه ان جهان یکنواخت وبی فصل بروید
که دران می خندید...امانه باهمه ی وجود
ومی گریید...امانه باهمه ی وجود
(پیامبرورازهای دل.جبران خلیل جبران.مسیحابرزگر)

اوخودش سیب راازشاخه چیدوگاززدونیم خورده انداخت.
اوخودش ازبهشت بیرون رفت ووقتی به پشت دروازه ی بهشت رسید.ایستاد.
انگارمی خواست چیزی بگوید.چیزی امانگفت.
خدادستش راگرفت ومشتی اختیاربه اودادوگفت:برو!زیراکه اشتباه کردی!
امااینجاخانه ی توست.هروقت که برگردی!وفراموش نکن که ازاشتباه به امرزش راهی هست.
اورفت وشیطان مبهوت نگاهش می کرد.شیطان کوچکترازان بودکه اورابه کاری وادارکند.
شیطان موجودبیچاره ای بودکه درکیسه اش جزمشتی گناه چیزی نداشت.
اورفت امانه مثل شیطان مغرورانه تاگناه کند.اورفت تاکودکانه اشتباه کند.
اوبه زمین امدواشتباه کرد.بارهاوبارهااشتباه کرد.
مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری رابی اجازه بازمی کندیادستش به چیزی میخوردوان رامی اندازد
فرشته ای سربه هواکه گاهی سرمیخورد.می افتدودست وبالش می شکند.
اشتباه های کوچک اومثل لباسی نامناسب بودکه گاهی کسی به تن می کند.
اماماهمیشه تنهالباسش رادیدیم وهرگزقلبش راندیدیم که زیرپیراهنش بود.
ماازهراشتباه اوسنگی ساختیم وبه سمتش پرت کردیم.
سنگ های ماروحش راخط خطی کردومانفهمیدیم!
امایک روزاوبی انکه چیزی بگوید.لباس های نامناسبش راازتن دراوردواشتباه های کوچکش رادورانداخت.
ومادیدیم که اودوبال کوچ نارنجی هم دارد!دوبال کوچک که سال هاازماپنهان کرده بود.
وپرزدمثل پرنده ای که به اشیانه اش برمی گردد.
اوبه بهشت برگشت وحالاهرصبح وقتی خورشیدطلوع می کندصدایش رامی شنویم.
زیرااوقناری کوچکی است که روی انگشت خدااوازمی خواند!

تقدیم به تمام فرشته هایی که روزی پرمی زنن وبه خونه واشیانه ی اصلیشون برمی گردن![]()
