وباهرتپیدنش ارزومی کنم
قدم می گذارم بردیارافسانه ورویا
دست دردست اقاقی ها
دوش بردوش نیلوفران
همچنان می تپدومن ارزومی کنم
دراقیانوس خیال شناورمی کنم
ابرهای مهربانی رادردست می گیرم
وستاره های امیدراروشن می کنم
تپیدنی دیگروارزویی دیگر
ازدریچه های خوشبختی عبورمی کنم
برجزیره ی مجنون پل میزنم
دست برروی قلب وارزوبرلبانم
سرزمین رویاباتمام زیباییش مستم نمی کند
سیراب نمی شوم ازاین همه ارزو
پاهایم ناتوان است
باقلبی مملوءازارزوبازهم می روم
دستم راقلبم کنارمی زند
ارزوهایم به پایان می رسد
درانتهای این سرزمین خیال
دراغوش نوربه خواب می روم
قلبم همچنان می تپدومن دیگرارزویی ندارم
به سرانتهای نیازهاودرخواست هایم رسیده ام!
(بنده ی حقیر)

دوباره رجب اومدوتمام زیبایی هاش!امشب اولین شب جمعه ی ماه رجبه!وشب ارزوهاست...!
احتمالاامروزروزه بودین.وقتی خواستین اون لب تشنگی روبشکنین به یادمن باشین!
هرچی ارزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داری مال من
تقدیم به تموم ان هایی که حتی واسه ی لحظه ای توی خاطرات من ثبت شدن![]()
التماس دعا
یاعلی![]()
یارضا![]()
چه زیبامیگه سهراب سپهری که به یادگارنوشتم خطی زدلتنگی!منم میخوام بنویسم ازدلتنگیهام
ازدلواپسیهام.ازدل نگرانیهام.ازخسته گیهام.میخوام بنویسم حالامهم نیست درباره ی چی وازکی؟
حالامهم نیست باچه حالی؟!چون فقط نوشتنه که ارامم میکنه.خیلی وقته دارم روی این نوشته ی
قیصرامین پورفکرمیکنم که میگه:
(وقتی جهان ازریشه های جهنم می آیدوآدم ازعدم!وقتی تفاوت ساده ی حرف کفترراازکفتار
جدامی کند!همان بهترکه به واژه های بی تفاوتی چون نان دل بست!نان راازهرطرف که بخوانی
نان است...!)
اصلاچرامن انقدرناامیدم؟!پس کجاست اون دخترشادوامیدوار؟!
نکنه خداروشوازم برگردونده؟نکنه دیگه نگام نمیکنه؟نکنه دیگه دوستم نداره؟نکنه...
الابذکرا...تطمئن القلوب
نام ویادت توی تمام وجودم میپیچه وقلبمومیلرزونه وتوی همین لحظه است که دعاهام مستجاب میشه!
توی همین لحظه است که فرشتهات نگاهم میکنن.توی همین لحظه است که نگاهت وجودموروشن
میکنه وبهم وجودمیده.
دلم میخوادتاآخرعمرم فقط صدات کنم !!
ای خدا!ای رحمان!ای رحیم!ای غفار!ای ستار!ای کریم!

واسم خیلی دعاکنین!
یاعلی![]()
یارضا![]()
به یادفاطمه سارای عزیزم وفاطمه ی خودم ![]()
![]()
یادم می آیدامروزفرشته ی ویژه ی خداآمده بودبه زمین بهشتی ما
من داشتم بافرشته ای که تازه متولدشده بودتمرین پروازمی کردم
که اوآمدومن راهمراه خودبردوگفت که کارمهمی بامن دارد!
یادم می آیدهمراه اوبه جایی رفتم که پربودازفرشته های هم سن وسال من
بااین تفاوت که آن هابه جای بال دست وپاداشتن!
چقدردلم می خواست من هم مثل آن هاباشم.
رفتم پیش خدا...
اولین باری بودکه اورامی دیدم.آن قدرباشکوه بودکه چشمانم توان دیدنش رانداشتند
وفقط هاله ای ازنوررامی دیدم.
خودش به من گفت که سفری سخت وپرمسئولیت رادرپیش دارم
وخودش گفت که ازبین آن همه فرشته اومرابرگزیدتابه این سفربروم.
خودش نقشه ی راه رابدستم دادودرگوشم زمزمه کرد:
که حتی آسمان وزمین هم رفتن به این سفررانپذیرفته اند!
خودش تمام این هاراگفت ومنتظرپاسخ من ماند.
راستش رابخواهیدمیترسیدم که بپذیرم.میترسیدم کم بیاورم!
میترسیدم فرشته های دیگرجای من رابگیرند.
میترسیدم که عهده داراین مسئولیت بزرگ باشم.
اماته ته قلبم همیشه آرزوی این سفرراداشتم.
آرزوداشتم من هم به جمع فرشتگانی بپیوندم که دست وپادارند.می خواستم تجربه اش کنم!
دیگرنمی دانم چه شد؟یادم نمی آید.این جاکجاست؟
من که هنوزپاسخم رانگفته بودم بال هایم کجاست؟
خدایااین چه صداهایی است که می آید؟من میترسم!نکندخداازدلم خبرداشته!
من ازاین تاریکی واهمه دارم.کمک می خواهم...
چشمانم راکه بازکردم دیدم کسی مرادرآغوش گرفته.بالبخندی مهربان نگاهم می کند.
بادست هایش نوازشم می کند.
به نقشه ی خدانگاه کردم دیدم رویش بزرگ نوشته است:
اومادرتوست.اوکه درتمام مراحل زندگی کمکت می کندتاراه راگم نکنی وتاوقتی اوهست نیازی به نقشه نداری ونقشه ی توتنهااوست

نگاهش کردم.چه زیبابود!وچقدرشبیه من!
خواستم بلندفریادبزنم که من دوستت دارم که دشواری هارابه خاطرتوپذیرفته ام
وازبهشت به عشق توپابه زمین گذاشته ام.فریادزدم وتمام حرف هایم راگفتم
اماانگاراونمی فهمیدکه چه می گویم وباهرکلمه ی من نگرانی برچهره اش می نشست!
ومدام می گفت:گلکم!گریه نکن!
هرچه خواستم بگویم گریه نمی کنم بدترشد.من دیگرچیزی نگفتم
وباخودعهدبستم که سال هابعددوباره به اوبگویم که چه می گفتم!
(بنده ی حقیر)
این ایام خوشگل روبه تمام مادران خوب جهان تبریک میگم به خصوص مادرمهربون خودم![]()
ودستشومیبوسم وبهش میگم مامان جونم حالاکه بزرگ شدم باتمام وجودم میگم که :
دوستت دارم ![]()
وفاتحه ای میفرستم به روح تمام مادرانی که الان دربین مانیستن وبه جایگاه همیشگی
خودشون رفتن وقدم بربهشت نهاده اند.(همه باهم فاتحه میخونیم)
وعرض تبریکی دارم به ساحت مقدس فاطمه ی زهراآن مادرنمونه ی اسلام![]()
![]()
سجاده ی نیازم راپهن می کنم
تنهایی ام رابه خاطرمی اورم
بغضم رامی شکنم وفریادمی زنم
تودیگرمراتنهانگذار...
تشنه ی حتی ذره ای نگاه
به آب های روان دریامی نگرم
عطشم شعله می کشد
دربی کرانه ترین افق ها.من تنهاترینم
لختی نور تنهااندکی مهربه من ببخش!
تاباورکنم.تاایمان بیاورم
تامهریقینم رابرخاطرنگرانم بزنم.
اشک درون نگاهم بازی می کند.
اجازه می خواهدتافرودآید
حتی قاصدک تاب شنیدن رازم راندارد
دراین تنهایی وغربت بی وفا
تودیگرمراتنهانگذار...
سجاده ام زمین ومهرم آسمان است.
درتلاطم دریای درونم غرق می شوم
وبه طوفان ومدبی اشاره ات می نگرم.
انگشتانم دردستان توست
واکنون ایمانم رابه دل پل می زنم
ودرآغوش گرمت فریادمی زنم
که خدایی هست! که آغوشی هست!
وسربی دغدغه وسبکبالم رابرزمین می گذارم
وآرام زمزمه می کنم:
اشهدان لااله الاا...

(بنده ی حقیر)
*توضیحات اضافه:این متن روسرامتحان ننوشتم
توماشین نوشتم!![]()
تقدیم به فاطمه های عزیزم:
فاطمه وفاطمه سارا![]()
یاعلی![]()
یارضا![]()