تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

روی پای ترباران به بلندای محبت برویم دربه روی بشرونوروگیاه وحشره بازکنیم...
ماهمه آفتابگردانیم
گل افتابگردان روبه نورمی چرخدوادمی روبه خدا

ماهمه افتابگردانیم

اگرافتابگردان به خاک خیره شودوبه تیرگی دیگرافتابگردان نیست.

افتابگردان کاشف معدن صبح است

وباسیاهی نسبت ندارد.

این هاراگل افتابگردان به من گفت

ومن تماشایش می کردم که خورشیدکوچکی بوددرزمین

وهرگلبرگش شعله ای بودودایره ای داغ دردلش می سوخت.

 

افتابگردان به من گفت:«وقتی دهقان بذرافتابگردان رامی کارد

مطمئن است که اوخورشیدراپیداخواهدکرد.

افتابگردان هیچ وقت چیزی راباخورشیداشتباه نمیگیرد

اماانسان همه چیزراباخدااشتباه می گیرد!

افتابگردان راهش رابلداست وکارش رامی داند.

اوجزدوست داشتن افتاب وفهمیدن خورشیدکاری ندارد.

اوهمه ی زندگی اش راوقف نورمی کند

درنوربه دنیامی ایدودرنورمی میرد.نورمیخوردونورمی زاید.

دلخوشی افتابگردان تنهاافتاب است.

افتابگردان باافتاب امیخته است وانسان باخدا

بدون افتاب افتابگردان می میردوبدون خداانسان!»

افتابگردان گفت:«روزی که افتابگردان به افتاب بپیوندد

دیگرافتابگردانی نخواهدماند

وروزی که توبه خدابرسی دیگرتویی نمی ماند.

وگفت من فاصله هایم رابانورپرمی کنم.توفاصله هاراچگونه پرمی کنی؟»

افتابگردان این راگفت وخاموش شد.

گفت وگوی من وافتابگردان ناتمام ماند.

زیراکه اودرافتاب غرق شده بود.

جلورفتم.بوییدمش.بوی خورشیدمی داد.تب داشت وعاشق بود.

خداحافظی کردم.داشتم می رفتم که نسیمی ردشدوگفت:

نام افتابگردان همه رابه یادافتاب می اندازد.نام انسان ایاکسی رابه یادخداخواهدانداخت؟

انوقت بودکه شرمنده ازخداروبه افتاب گریستم...

                                                      (عرفان نظراهاری)

*ایام سوگواری خانم فاطمه ی زهراروبه همتون تسلیت میگم*

به یادفاطمه سارای عزیزم

یاعلی

یارضا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت20:45توسط میترا |
تابستونه!!!!!!!!!!
به مناسبت تمام شدن امتحانات وشروع فصل گرم ودوست داشتنی تابستان(البته واسه بعضیا)متن زیرروتقدیم میکنم به شماهرچندکه فکرمیکنم خواندنش اونقدرخوشایندنیست اماتفکروتامل توش لازمه.

سرمشق های آب بابایادمان رفت

                        رسم نوشتن باقلم هایادمان رفت

ترس ازمعلم حل تمرین پای تخته

                        آن روزهای بی کلک رایادمان رفت

آن روزهاراانقدرشوخی گرفتیم

                        جدیت تصمیم گیری یادمان رفت

شعرخدای مهربان راحفظ کردیم

                        یادش بخیراماخدارایادمان رفت

درگوشمان خواندندرسم آدمیت

                        آن حرفهازوداماازیادمان رفت

دیروزتکلیف آب بابابودوخط خورد

                         تکلیف فردانان وبابایادمان رفت

توضیحات اضافه:ماهنوزامتحانامون تموم نشده ومن واسه خودم رفتم پیشواز

به یادگلکم فاطمه سارای عزیزم که همیشه به یادشم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت11:19توسط میترا |
قصه ی آدم،قصه ی یک دل است ویک نردبان
قصه ی آدم قصه ی یک دل است ویک نردبان

قصه ی بالارفتن قصه ی پله پله تا...

قصه ی آدم قصه ی هزارراه است ویک نشانی

قصه ی جست وجو قصه ی ازهرکجاتااو...

قصه ی پیله است وپروانه

قصه ی تنیدن است وپاره کردن

قصه ی به درآمدن قصه ی پرواز

امامن هنوزاول قصه ام

قصه ی همان دلی که روی اولین پله مانده است.

دلی که ازبلندی واهمه دارد. ازافتادن

پایین پای نردبانت چه قدردل افتاده است

دست دلم رامیگیری؟

مواظبی که نیفتد؟

من هنوزاول قصه ام.قصه ی هزارویک نشانی

نشانی ات راگم کرده ام.

بادوزیدونشانیت رابرد.

نشانی ات رادوباره به من می دهی؟

بایک چراغ ویک ستاره ی قطبی؟

من هنوزاول قصه ام.قصه ی پیله وپروانه

کسی پیله بافتن یادم نداده است.

به من میگویی پیله ام راچطوری ببافم؟

پروانگیم رایادم می دهی؟

دوبال ناتمام ویم آسمان

من هنوزاول قصه ام قصه ی...

*********************************************************************

رحلت امام خمینی(ره)روبه همه ی ملت ایران وملت های ازادی خواه جهان که معتقدندایشون کارهای بزرگی انجام دادندتسلیت میگم وامیدوارم مابتونیم قدرشناس زحمات انقلاب باشیم.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت13:10توسط میترا |
جاده باریک وبی انتهاست
یک جاده.یک راه.یک هدف.دوپای آماده

جاده باریک وبی انتهاست

مدت هاست که درحرکته

پاهادرحال حرکت.چشم هامنتظروقلب درحال زدن

یک جاده.یک راه.یک هدف.دوپای درحرکت

جاده باریک وبی انتهاست

مسافت زیادی روپیموده ولی...

پاهادرحال دویدن.چشم هامنتظرتروقلب درحال تپیدن

یک جاده.یک راه.یک هدف.دوپای خسته

جاده باریک وبی انتهاست

مسیرآشناست.گویی باردگرازاین جاده گذشته

پاهادرحال ایستادن.چشم هانگران وقلب درحال تپیدن

راه تکرارشده.اودراول مسیراست

یک جاده .یک را.یک هدف.دوپای...دوپای...

اوخسته است.اونگران است.توان شروع ندارد

یک لحظه سکوت.یک پلک.یک نورویک هدف

یک جاده.یک راه.یک هدف.دوپای خسته ی آماده

جاده باریک وبی انتهاست

مسیردوباره تکرارمی شود

پاهادرحال حرکت.چشم هامنتظروقلب درحال زدن

مسیرکوتاه می شودوپایان آشکار

پاهاوچشم هاوقلب شادمان

یک قدم تاپایان فاصله است

یک نور.یک بال وناگاه...

پاهادرحال ایستادن.چشم هابسته وقلب دیگرتوان زدن ندارد!

اونزدیک است.نزدیک نزدیک .نزدیک ترازهمیشه...

                                         (بنده ی حقیر)

تاریخچه:این نوشته ی بالاکارخودمه.اونم سرامتحان ریاضییکدفعه به ذهنم رسیدوتوی برگه ی چرک نویسم نوشتمش!حالانمیدونم نظرتون دربارش چیه؟

+نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت19:14توسط میترا |