تبليغاتX
پیدای پنهان

مردم دگربه آسمان نمی نگرند                            به موج تکه تکه ی دریانمی نگرند

به شوق کودکانه ی آن دوران                              به بازیهای عاشقانه شان نمی نگرند

به قلب گرم ماه وستاره ها                                 به صورت سردآفتاب نمی نگرند

اگربه زیرشاخ تلاجن نمی روند                            به سیب سرخ درختان نمی نگرند

طلاونقره والماس می خواهند                             ولی به جیب خالی خودنمی نگرند

به سوی تاج وتخت وطلامی روند                         چون دگربه قدوقامت خودنمی نگرند

وردازاین وآن کنندولی                                        به پیرافتاده ای نمی نگرند

گویندازان ماست وسعت وبخشندگی                   بازبه دریای بی کران نمی نگرند

کنندبه دیگران خساست وپستی                        دگربه سخاوت زمین نمی نگرند

گوینددرآن بالاست جای ما                                 چون دگربه لطف ومقام خدانمی نگرند

این شعررو(طلای عزیزم)برام نوشته وازش به اندازه ی دنیاهاتشکرمیکنم

میخواستم دعوتتون کنم به آدرس زیرکه یه سری بهش بزنین واگرمایل بودین بیشتردربارش بدونین من درخدمتتون هستم وواستون توضیح میدم.:

                             www.jeem.blogfa.com  

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:50 توسط میترا |

فعل دل شکستگی وسردرگمی راآنقدرصرف کرده ام که ازحفظ برایت می خوانم.

گم شدن وبیراهه سرک کشیدن راآنقدررفته ام که چشم بسته نشانت می دهم.

پیله ی اندوه وناامیدی راآنقدردورخودم تنیده ام که روزنی ازنورهم به دیوارهای یخ زده ی قلبم نمی تابد.

ازاین سکوت وتیره بودن خسته ام! اینهمه دردبرای دستهایم کفایت می کند.

کزکرده درگوشه ای ازپیله ام!سردوساکت!تاریک وبی روح!ودرانتظارقطره بارانی!

واین تویی که خدایی ات رانشانم می دهی ومنم که بندگی ام رابرسجاده ی دعافریادمی زنم!

بندبندتوان وجودم راجمع میکنم وآهسته زیرلب می گویم:

بباف!تاروپودوجودم راباقلابت بباف!

ورنگی ازعشق برروح خسته ام بزن.

این بارطلب دعاهایم تاآسمان اوج گرفت وبندگی ام رابه شاهراه آسمانت پل زد.

ومن این بارپروانه می شوم وتااوج قبله گاه عرشت پرمی زنم...!

                             (خودم)

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:49 توسط میترا |

بهاراست وبازشکوفه های دلم بسته اند.

بهاری جدیدراانتظارمی کشم وشروع دوباره را.

گذرلحظه هاوثانیه ها نیامدنت رافریادمی کشند.

حتی پلک هم نمیزنم!آخرمیترسم مثل همیشه توبیایی ومن درحسرت ندیدنت تاهمیشه بمانم.

توهربارآمدی ورفتی ومن بارفتن هایت شکستم وسوختم.

امااین باربهارآمدنت راجشن می گیرم.

این بارحرفهای دلم رادرگوشت زمزمه میکنم.

این بارقاصدک نگاهم رابرایت اشک می ریزم.

ولی میترسم!میترسم که بیایی واین باراین من باشم که رفته ام!

این من باشم که بادیدن چشم هایت فراموش کنم هرآنچه گفتی بودرا.

میترسم سنگینی حضورت غرقم کند.

میترسم اشکهایم بهانه ی سکوتم شود.

میترسم این بارکه بیایی ومن ببینمت آسمان هم فرصت باهم بودنمان راتاب نیاورد.

میترسم بیایی ونفهمی که من عمری است که برای آمدنت نشسته ام.

میترسم بهارحضورت راطاقت نیاورم وسرماوزمستان تاهمیشه برایم باقی بماند.

اماتوبیا...!شکوفه هابه اراده ی تومی شکفندوبهاربااشاره ی توسبزمی شود!

توبیا...!هرچندکه اگربیایی من رفته ام...

                                 (خودم)

پیشاپیش فرارسیدن نوروز۱۳۸۷روبهتون تبریک میگم.

سالی که گذشت واسه من پربودازخاطره وتجربه!تجربه هاوآشنایی هایی که به قدرگذرعمرانسان باارزش ان!همه ی خاطراتش خوب نبودن اماخوب سعی میکنم فراموششون کنم!توی این سال من دوستای جدیدوخوبی پیداکردم که حالابرام عزیزترینن!اگه بخوام اسم ببرم وتشکرکنم شایدکسی یاچیزی روبه رسم فراموشی ازیادببرم واونوقت...

فقط شکرمیکنم وتشکرمیکنم خدای مهربونم رو که امسال حتی واسه یه لحظه تنهام نذاشت وهمراهم بود وتشکرمیکنم ازهمتون که حالاشدیم مثل یه خانواده!خانواده ای که هیچ وقت فکرنمیکردم بشه ازبین کلی رشته سیم ویه صفحه ی کامپیوتری پیداشون کنم!لحظات وحس های خوشگلی رودرکنارهم گذروندیم وتک تکشون روسپردیم به تقویم زندگیمون.

وحالامن وتویابهتربگم (ما)یه سال بزرگترمیشیم ویه سال جدیدروشروع می کنیم!وآرزومیکنم که به اندازه ی ۳۶۵روزبزرگترشده باشیم وسال پربرکتی روشروع کنیم.

لحظه ی تحویل سال که شایدقشنگ ترین وزیباترین لحظه ی زندگی ماهاباشه واسه منم دعاکنین

میترا(۲۸/۱۲/۱۳۸۶-ساعت:۱۰:۵۰)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:24 توسط میترا |

آن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.

تركش كنيد و تنهايش بگذاريد كه شما را ياراي ياري او نيست.اين بازي آخر است و نه جوشن به كار مي آيد و نه نيزه و نه شمشير و نه سپر.ديگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخيز.برويد و برداريد و بگريزيد.

ديگر پيراهنتان پاره نخواهد شد،تنتان ، پاره پاره خواهد شد.كيست؟

كيست كه با تن پاره پاره بماند؟ ديگر غنيمتي نصيبتان نخواهد شد،قلب شرحه شرحه تان ،غنيمت ديگران خواهد شد.كيست؟ كيست كه با قلب شرحه شرحه بماند؟

اين عزيمت را ديگر بازگشتي نيست، زيرا كه آن يار، گلو را بريده دوست دارد و سر را بر نيزه و خون را پاشيده بر آسمان.كيست؟ كيست كه با گلوي بريده و خون پاشيده بر آسمان، بماند؟

وقتي بنده ايد و او مالك، بازي اين همه سخت نيست.

وقتي عابديد و او معبود، بازي اين همه سخت نيست.

اما آن زمان كه عاشقيد و او معشوق، يا آن هنگامه كه او عاشق است و شما معشوق، بازي اين چنين سخت است و اين چنين سرخ و اين چنين خونين. و بازي عاشقي را نخواهيد برد، جز به بهاي خون خويش.

آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا و آن يار، خدا.

عرفان نظر آهاری

دلم میخواست این پست روبرای اربعین بذارم اماباخوندن یه کتاب ازسیدمهدی شجاعی اونقدردلتنگ شدم که گفتم امشب همون شبی است که امامم داره منونگاه میکنه ولحظه لحظه ی ناب وپاکیه

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:23 توسط میترا |

روزهایی که بی تومی گذرد

گرچه بایادتوست ثانیه هاش

آرزوبازمی کشدفریاد:

درکنارتومی گذشت ای کاش!               (فریدون مشیری)

جمعه صبح...

بی خبر.بی خبرازاین که اخرجاده این جانیست!آسمان است.آسمان آبی...

مابی خبربودیم.اوولی می دانست.می دانست آسمان پیش رویش است.آسمان پرستاره...

ماکه ستاره هایش راندیدیم ونمی بینیم.ولی اودید.دیدکه این طورررفت!

باعجله.باشوق.باشادی وشایدبالبخند...برچهره اش نبوداین لبخند!دردلش بودکه ماندیدیم.

مابی خبربودیم.اوولی می دانست.می دانست این جاده راه برگشتن ندارد...

این رفتن جای ماندن ندارد...ورفت...!

چون نمی خواست برگردد.چون نمی خواست بماند.

آنجاچیزی دید.چیزی که به خاطرش رفت.برنگشت.نماند!

ماراباقی گذاشت وتنها...ورفت...

مابی خبربودیم.اوولی می دانست.می دانست کجامی رود.می دانست که رفت!

می دانست که ازاینجاگذشت.ازخانواده اش.ازدوستانش.اززندگی اش وازبرادرش..

اورفت وما ماندیم.ماماندیم وخاطراتش.قدرش راندانستیم وندانستند.نمی دانیم ونمی دانند!

چه کردبرای ما؟ناممان را.هویتمان را.میهنمان را.مردممان راسرافرازکرد.

غرورمان رابرانگیخت.دستمان رابالابرد.سرمان رابالاگرفت...

چه کردیم برای او؟!

هیچ...

    هیچ...

       هیچ...!

ادمیان فرشته خوکمتربه دنیاقدم می گذارندوانگاه که ماراترک می گویند تازه می فهمیم که چه گل خوشبویی چهره درنقاب خاک پیچیده است.

16بهمن سال 60 بودکه کودکی متولدشد که وجودش به پاکی وسپیدی برفهایی بود که تمام شهرراپوشانده بود.اصالتی آذری داشت ونام آیدین برایش برگزیده شد.

15ماه بعدیارویاورتمام دوران زندگی اش به اوپیوست.حال اوتنهانبود بلکه صمدبااوبود. دوبرادربه سرعت بزرگ شدند.آیدین به 10سالگی رسیدودریافت قلبش برای چه می تپد.برای توپی گردامانه سیاه وسفید!بلکه نارنجی رنگ که شده بودتمام دغدغه ی اوومحمدصمد.سبدباقدش فاصله ی بسیارداشت اماآیدین هرروزنه تنهابه سبدبلکه به قله های موفقیت نزدیک ترمی شد.آیدین هرروزبیش ازگذشته برتلاشش می افزود.پس ازمدتی مسیرمحمدصمدوایدین برای مدتی ازهم دورشد.امانه قلبهاشان!

صمدبه تیم صنام وآیدین به تیم صباپیوست.سکویی برای پرتاب وبه اوج رسیدن او.

حال صمدکمتردرکناربرادربوداماحمایت ویاری آیدین همیشه همراه صمدبود.آیدین برای صمدبیش ازیک برادربود.سالهاگذشت وآیدین وصمدبه تیم بزرگسالان پیوستند.تیمی که آیدین آرشش بود.آرشی که تورکمانش وتوپ بسکتبال تیرش بود.سلطان پرتاب 3امتیازی توانایی های خودرابه همه نشان داد.بلندبالایی که بابرادرطوفانی برپاساخت ومقام سومی مسابقات دوحه ی قطررابرای مردمش به میهن اورد.امااین پایان افتخارافرینی های اونبود.بی همتای میدان به همراه صباافتخاری دگررابردفترقلبهاگذاشت.بازهم بهترین شدن درمیان تیم های باشگاهی قاره ی کهن وکسب مقام اول درمسابقات قهرمانی اسیانشان دادکه کیست آیدین نیکخواه بهرامی!

دلاوری که رویاهای ملت رابه حقیقت تبدیل کردوخواب المپیک راتعبیرکرد.اوکه بود؟ازکجاامده بودرامن هم به خوبی نمی دانم اماشایدامدتاماراخوشحال کند.به زندگی هامان امیدبخشد ودرگرگ ومیش روزی برفی وزمستانی بازعزم سفرکند.سفری به جایی دور وسفری که ازجاده شروع شدوبه آسمان ختم شد.سفری که آیدین راازماگرفت وحال که 40روزازنبودنش می گذردهنوزهم خیابانهاسپیداست!

آسمان می باردتاشایدبه مابگویدکه اوسپیدبود.سپیدزیست وسپیدرفت...

کسی که پس از40روزانتظارآمدنش به مامی گویدبرایم جشنی برپاکنیدکه من دوباره متولدشده ام!!!

شایداین پست باتموم کارهام متفاوت باشه وشایدهیچ وقت فکرنمی کردم که بخوام درباره ی چنین کسی اپ کنم!اماخوشحالم که باکمک های دوستان خوبم(آلاوغزاله ی عزیزم)تونستم یادی بکنم ازکسی که دوستانم زیبابراش نوشتن ومن جزتصدیق حرفهاشون کاری روشایسته نمی بینم!بازهم تشکرمیکنم ازغزاله وآلاکه این پست رومدیون اون هاهستم که باقلم زیباشون این باراون هاچیزی روبه یادگارگذاشتن

***یادی میکنم ازمردم غزه که به اندازه ی دنیاهابراشون حرف دارم وفقط میخوام که دعاشون کنین ***

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:51 توسط میترا |

شب رابه آرزوی طلوع تابانی چشم برهم نمی گذارم ورویانمی بینم.

ثانیه هابه بلندای عمرستارگان می گذردومن تشنه ترلحظه ی دیدار

به امیددرخشندگی بی مانندخورشیدچشمانم رابینانگه می دارم.

دالان تاریکی باپوشش سفیدرنگ ابرمخفی می شود.

میا تپیدن وجریان درقلبم کمرنگ می شود.

افتادن وخردشدن برگ برگ امیدم راحس می کنم.

به درازای یک چرخش زمین برگردپرنورترین چشمه ی درخشندگی بازبایدانتظاربکشم.

کورسویی ازحیات ودرخشندگی هنوزهم باقی است.

دستم راتااوج درازمی کنم وابری راکنارمی زنم.

قطره ابری می چکدبرشبنم های اشک گون چشمانم

قلبم راکف دستم می گیرم ودستانم راروبه سوی آسمان پیشکش مش کنم.

زیرتاریکی سفیدشب زانومی زنم وبه امیدطلوعی تابان بی قلب نفس می کشم!

سراززمین که برمی دارم غرق درباران بی بهانه اش می شوم ومست درتابش بی پایان وجودم!

لحظه تاریک است وتوطلوع کرده ای!

ومن غرق درنورطلوع تو...!

                                       (خودم)

تسلیت میگم ماه محرم وتاسوعاوعاشورای حسینی رو!امیدوارم امسال بتونیم خوب درکش کنیم.

یک سال پیش درست درهمچین روزی به ماه قمری(۹محرم)ودرست درلحظه های دلتنگیم شروع کردم به نوشتن اینجاخیلی دلم میخواست نه بهمن ماه(ایندفعه به ماه شمسی!)تولدیک سالگی وبلاگم روجشن بگیرم اماخوب...!)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:52 توسط میترا |

درپیشانی نوشت ستاره ی بختم دل سپردن معنانداشت.

باوجودهمرهی چون توحاجتمندمعشوقی نبودم.

دربرابرعشق اقیانوسیت قطرات عشق هم مجال باریدن نمی یافتند.

غرقه شدن درگندم زارمحبتت مرایک دنیابس بود.

نفس هایم باتوتپیدن می گرفت ودوست داشتنی بی وصال کفایتم می کرد.

به واسطه ی ردپای عشق توحتی رنگین کمان هم خانه نشین قلبم نمی شد.

شایدخیال است.سراب است.اشتباه است این دل سپردن!

قسم به بزرگی ات تقصیرمن نبود! شایدهم بود...!

اما...امامن عاشق شدم.

عاشق قطره عشقی همچون من!عاشق دانه گندمی ازمزرعه ی بی انتهای تو.

می خواستم تاهمیشه وتاپروازازبرای توباشم.

اما...امااین بارهم شکستم! ولی بیراهه نیست این راه!!

پیونددلم رابادلی دیگرمحکم می کنم وبال هایم رابادستی دیگرقسمت.

این بارهردوتاهمیشه پروازمی کنیم وازبرای اقیانوس عشقی می شویم که هردویمان قطرات ان بوده ایم!

                                                    (خودم)

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:53 توسط میترا |

                                    ایهاالناس اجیبواداعی الله انارسول الله

                        ای مردم دعوت کننده خدارااجابت کنیدکه من پیام آورخدایم

صدای پای عیدمی آید.

اکنون تودرمنایی...

ابراهیمی واسماعیلت رابه قربانگاه آورده ای.اسماعیل توکیست؟چیست؟مقامت؟آبرویت؟

موقعیتت؟شغلت؟پولت؟خانه ات؟املاکت؟...؟!

این راتوخودمی دانی توخودآن را واورا-هرچه هست وهرکه هست-بایدبه مناآوری برای قربانی!

آنچه تورادرراه ایمان ضعیف می کند.آنچه تورادررفتنبهماندن می خواند.

آنچه تورادرراه مسئولیت به تردیدمی افکند.آنچه تورابه خودبسته است ونگه داشته است.

آنچه دلبستگی اش نمی گذاردتاپیام رابشنوی تاحقیقت رااعتراف کنی.

آنچه تورابه فرارمی خواند.آنچه تورابه توجیه وتاویل های مصلحت جویانه می کشاند وعشق به او

کوروکرت می کندابراهیمی وضعف اسماعیلی ات ترابازیچه ابلیس می سازد.

اکنون تودرقله بلندشرفی وسراپافخروفضلیت...

درزندگی ات تنهایه چیزهست که برای بدست اوردنش ازبلندی فرودمی آیی

وبرای ازدست ندادنش همه دستاوردهای ابراهیم وارت راازدست می دهی.

اواسماعیل توست!اسماعیل توممکن است هرچیزی باشدوحتی یک نقطه ضعف!...!

واکنون تودرعرفاتی درسرزمین آرزوها(منا)!

واینجاغدیراست منای دین وامامت سرزمین تکمیل رسالت

ومن وتوسالهای سال گذشته ازغدیر:سالهای سال حاجیان رفته وبرگشته به مناوعرفات.

اسماعیل وعلی-ابراهیم ومحمد:وبازهم من وتو

ازقربان به قربانگاه می رویم تااسماعیل وجودمان راسرببریم.ودرغدیردعوت رسول خدارااجابت کنیم.

ماضعیفیم!ضعفمان راقربانی می کنیم!

مابنده ی ایمانیم.درغدیردینمان رابازهم نومی کنیم.

محمدکه دست علی رادردست گرفت وابراهیم که سراسماعیل را...

محمدکه گفت:دینتان امروزکامل می شود.

وابراهیم که گفت:امروزدینم راکامل می کنم.

وعلی که سختی مقابله بادنیارابه جان خرید

واسماعیل که سرش راپیشکش سرسژردگی به پروردگارش کرد!

ومن وتوکه دست علی رامی فشاریم واسماعیل وجودمان راسرمی بریم.

سالها وسالها بازهم من توازقربان تاغدیر!

صدای پای عید...

صدای پای پاکی ورهایی ازاسارت دنیا!

رنگ بی رنگ معنویت.سربریدن تردیددرراه دیانت.تابش خورشیدگرمابخش امامت...!

ومن وتوازقربان تاغدیر...

***اول اینکه تبریک میگم این همه مناسبت میمون ومبارک رو!

(روزعرفه وشب یلداتون مبارکوپیشاپیش عیدقربان وغدیرتونم به همچنیناگه امروزروزه بودین

حتماسرافطارمن روفراموش نکنین!)

***این روزااگه فرصت دارین توصیه می کنم کتاب حج دکترعلی شریعتی روبخونین.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 16:21 توسط میترا |

انقدرزمان زودمی گذره که بعضی وقت هانمی تونی به پاش برسی وگمش می کنی!

توی تقویم زندگی همیشه دوست داری که خاطرات تلخ زودبگذرن وسعی می کنی که فراموششون کنی

درحالی که چه بخوای ونخوای اتفاق افتادن وتوی گوشه ا ی ازتقویمت ثبت شدن.

شایدباورش خیلی سخت باشه که چهل روزازرفتن استادقیصرامین پورمی گذره

اماهرچی باشه سخت ترازباوررفتنش نیست!

شایدازسال بعدتوی کتاب های درسی کناراسم قیصرامین پورتاریخ(۸/۸/۱۳۸۶)

به عنوان روزرفتنش درج بشه.

 وازسال بعدبچه هاباخوندن شعراش دیگه هیچ وقت اون حس واون لذت خاص روپیدانکنن!

                                                   اگرمی توانستم

                                         اگرداغ رسم قدیم شقایق نبود

                                 اگردفترخاطرات طراوت پرازردپای دقایق نبود

                                               اگرذهن آیینه خالی نبود

                                          اگرعادت عابران بی خیالی نبود

                                           اگرگوش سنگین این کوچه ها

                                          فقط یه نفس می توانست یکریز

                                 شبی چشمهای درشت توراجای شبنم ببارد

                                             اگرردپای نگاه تورابادوباران

                                          ازاین کوچه هااب وجارونمی کرد

                                   اگرقلک کودکی لحظه هاراپس اندازمی کرد

                         اگراسمان سفره ی هفت رنگ دلش رابرای کسی بازمی کرد

                                              ومی شدبه رسم امانت

                                          گلی رابه دست زمین بسپریم

                                               وازاسمان پس بگیریم

                                                  اگرخاک کافرنبود

                                              وروی حقیقت نمی ریخت

                                        اگرساعت اسمان دورباطل نمی زد

                                                  اگرکوههاکرنبودند

                                                    اگرآبهاترنبودند

                                                  اگربادمی ایستاد

                                            اگرحرفهای دلم بی اگربود

                                           اگرفرصت چشم من بیشتربود

                               اگرمی توانستم ازخاک یه دسته لبخندپرپربچینم

                                     تورامی توانستم ای دورازدوریک بارببینم

                                                     (قیصرامین پور)

امیدوارم یادمون بمونه که ماقیصرهای امین پورزیادی داریم که هنوزدربین ماهستن وما...

**شعری که دکترمحمدرضاترکی برای استادبه امیدسلامتیشون گفتن روتوی کامنت های همین پست گذاشتم**

**ازآلای عزیزم بسیاربسیارتشکرمیکنم که واقعالطف ومحبتش باهیچ عمل وحرفی قابل جبران نیست**

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 15:38 توسط میترا |

هزارویک اسم داری ومن ازآن همه اسم (لطیف) رادوست تردارم که یادابروابریشم وعشق می افتم.

خوب یادم هست ازبهشت که آمدم تنم ازنوربودوپروبالم ازنسیم!

بس که لطیف بودم توی مشت دنیاجانمی شدم!

امازمین تیره بود.کدربود.سفت بودوسخت.

دامنم به سختی اش گرفت ودستم به تیرگی اش اغشته شد.

ومن هرروزقطره قطره تیره ترشدم وذره ذره سخت تر!

من سنگ شدم وسرد دیگرنورازمن نمی گذرد.دیگراب ازمن عبورنمی کند!

روح درمن روان نیست وجان جریان ندارد.

حالاتنهایادگاری ام ازبهشت وازلطافتش چندقطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام!

گریه می کنم تاتمام نشود.می ترسم بعدازان ازچشم هایم سنگ ریزه ببارد!

یالطیف!این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شودوروح سنگ وصخره؟!

این رسم دنیاست که شیشه هابشکندودل های نازک شرحه شرحه شود؟!

وقتی تیره ایم وقتی سراپاکدریم به چشم می اییم ودیده می شویم.

امالطافت که ازحدبگذردناپدیدمی شویم!

یالطیف!کاشکی دوباره مشتی تنهامشتی ازلطافتت رابه من می بخشیدی تامی چکیدم ومی وزیدم

وناپدیدمی شدم.مثل هواکه ناپدیداست.مثل خودت که ناپیدایی...!

یالطیف!مشتی تنهامشتی ازلطافتت رابه من ببخش!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 8:34 توسط میترا |

برف هاکم کم آب می شود...شب ذره ذره آفتاب می شود...ودعای هرکسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود!

Home
Email
Night Skin