X
تبلیغات
پیدای پنهان


پیدای پنهان

الهی!گاهی!نگاهی!

روزهای آخرسال،شهرتبدیل به سمساری بزرگی می شود.وسایلی که دل صاحبش را زده است یادیگر کارایی ندارند.مبل های زهوار در رفته،کتاب های ورق ورق شده،لامپ های شکسته،ظروف ترک خورده،انواع لباس هاوتخت هایی که حتمابرای صاحبانشان تنگ وکوچک شده اند.

سال ها پیش هرکدام ازاین ها را باچه دقتی انتخاب کرده بودند وهنگام خرید چه قدرخوشحال بوده اند...

هرکدام ازاین ها روزی شاهدخاطرات تلخ وشیرین صاحبانشان بوده اند.

وخاطره احساس شیرین کشنده ای است...ذره ذره موهایت را سفید می کند...

کاش می شد قلبت را در بیاوری ،بگذاری دم در وقلب جدیدی درون سینه ات بگذاری...مسیری را زیر باران منقطع آخر اسفند قدم بزنی و از دکه ای بین راه،یکی ازدوست داشتنی ترین خاطراتت راعیدی بگیری : "شعر باز باران با صدایش لطفا! " صدایش را نفس بکشی ...

چند ساعت دیگر سال تحویل می شود...بابا برای توزیع شیرینی به حرم امام رضا(ع) رفته ،مامان عود روشن کرده وهفت سین قرآنی را با زعفران می نویسد،مینا چای ریخته و جعبه های کادو را برای چندمین بارجابه جا می کند...پرده را کنار میزنم،سبزه را می گذارم کنار ظرف های فیروزه ای هفت سین...باران می بارد واذان می گویند.صدای تو که شعر میخوانی درخانه می پیچد ...تحویل می شویم...

*** بابا،مامان ومینای عزیزم،شما که هستین،بهار هر روز درخانه ی ماست ...

*** لحظه ی تحویل سال دعا کنیم...برای کسانی که دوستشان داریم،برای همه ی انسان ها...دعاکنیم،دعاکنیم ودعاکنیم تا آوازی شود در آسمان واحسن الحال ببارد بر زمین...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 19:10 توسط میترا| |

گاهی احتیاج دارم کار مشخصی برای انجام دادن نداشته باشم.درس خاصی برای خواندن نباشد.همه ی وسایل اتاق سر جای خودشان باشند.روی کتابخانه گَرد ننشسته باشد.آیینه لَک نشده باشد.همه ی لباس ها داخل کاورباشند.جزوه ها منگنه شده باشند.مدادرنگی ها تراشیده شده باشند.لاک هابه ترتیب رنگ چیده شده باشند.

صاحب کار ، استاد ، مامان و وَرِ وسواسی ذهنم برای مدتی بگذارند به حال خودم باشم...

کتاب بخوانم .کتاب بخوانم .کتاب بخوانم...گاهی مادری ارمنی باشم که بچه های شیطانی داردوهرهفته شیرینی عسلی می پزد.گاهی دختری روس که هزارتاخاطرخواه دارد ولباس ارغوانی ، زیبایی اش را دوچندان می کند.گاهی زنی آلمانی شوم که همسرش درجنگ کشته شده ودریک ایالت کوچک زندگی می کند.

گاهی لباس جتوبی بپوشم وگاهی غذای شمالی بخورم...

کتاب بخوانم ودرتمام قصه ها تورا تصور کنم...

کادوهایت را روبان بپیچم.پشت کارتهای مقوایی ات شعربنویسم و درتمام رنگ ها تورا ببینم...

قالب کیک را که در فر گذاشتم  ،چای دارچین با هِل دَم کنم...درتمام بوها تورا حس کنم...

زنان هرکجای دنیاکه باشندباهرآئین ومذهب وملیتی دغدغه های مشترک زیادی دارند...

مامان 4تا بالشت دور تادور کرسی گذاشته. چهارتایی بنشینیم ،انار بخوریم وفیلم مورد علاقه یمان را ببینیم.

چهارنفره...چندوقت دیگر قراراست پنج نفره شویم؟! اعداد فرد رابیشتر دوست دارم...

و تو انار را ازهرچیزی بیشتر دوست داری...

نمیدانم بوی هِل به تو می آید یا دارچین یا خود چای؟

همه ی شهر بوی عطر تو را می دهد...حتی دانه های برف...

کتاب مصالح ساختمان را می گذارم تهِ یکی ازقفسه های کتابخانه ، این قفسه جای چیزهایی است که به ندرت لازم دارم. حافظ را می گذارم روی پا تختی...

کاش روزی نقاشی روی شیشه ونجاری یادم دهی.

امیلی وگلاریس برای جشن سال نو لباس جدید خریده اند. امشب جشن عروسی سوفی است...دلهره ی عجیب دوست داشتنی ای دارم هرچه به «ما» شدن نزدیک تر می شویم...

نشانه گذار را درصفحه ی 107 می گذارم وگلدان ها را آب می دهم...

همیشه کارهای مشخصی هست که باید انجام دهی!

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 15:45 توسط میترا| |

همیشه تهران را دوست داشتم...

شهری که آدم هایش، در ودیوار خانه هایش -با وجود بافت قدیمی شان - کافه هایش،خیابان هایش انرژی خاصی دارند. حتی اگر خسته،دلگیر،دلتنگ ،سردرگم وناامید باشی،مجبوری حرکت کنی...درسیل جمعیت حل شوی و جایی در میانه ی راه درجریان زندگی دوباره قرار بگیری.

ولیعصر راپیاده قدم می زنم...روسری فروشی موردعلاقه ام به فست فود تبدیل شده،به جای حاج آقای سید وفال های حافظه اش ،پسربچه ای ورق می فروشد.چه قدر دلم برای تهران تنگ شده بود...برای پیاده روی ولیعصر برای عمو امیر که هنوز هم بستنی هایش طعم کودکی ام را می دهند...

برای دیدن تئاتر تک نفره درتئاترشهر...دلم برای رنگ های شاد لاک فروشی کنار فرهنگسرای باران تنگ شده بود.

برای سینما استقلال،برای تمام بعد ازظهرهایی که پاپ کرن هایم درصف بلیت سینما آفریقا چپه می شد،تنگ شده بود.

برای خانوم کتاب فروش،آقای بداخلاق تمبرفروش...برای آسمان منیزیوم داروغبارگرفته ی ولیعصر تنگ شده بود.

تمام بیلبوردهای شهر برنامه های ویژه ی میلاد امام رضا(ع) را نشان می دهند...

راستی چند روز دیگر تا عید مانده؟ خدا کند بلیت برگشت به مشهد پیدا شود...

مثل همیشه فراموش کرده ام چادر نمازم راباخودم بیاورم.مسجدهای تهران هیچ وقت چادر ندارند...!

صورتم را می شورم...آب تهران سبک است.برای پوست خوب است!دوباره صورتم را می شورم وچندباره دست هایم را... چه کار می کنی میترا؟آب تهران هم املاحش زیاد شده؟ پس چرامن سبک نمی شوم؟ !

خودم را درآیینه نگاه می کنم ونمی شناسم...دراین سال ها چه بر من گذشته؟ من کی اینهمه پیچیده شدم؟این همه بزرگ شدم؟

صدها میترا در من زندگی می کنند وگاه آنقدر باهم متناقضند که  حتی نمی توانم یک بیوگرافی ساده ازخودم بنویسم.

دراین سال ها که گذشته چیزهایی به من اضافه شده وچیزهایی کم نه!که در من فراموش شده...

عشقی که درنشست های ادبی،درتحلیل غزل های عاشقانه به دنبال آن بودم  دریک برخورد ساده وشناختی عمیق درمن نقوذ کرده ونفس می کشد.

خوشبختی که با آرمان گرایی درتغییرجهان وآینده ای دور به دنبال آن بودم...دریک فنجان چای دونفره دریک بعدازظهرپاییزی خلاصه شده...

این پاییز که بیاید عشقمان وارد چند سالگی می شود؟ از آخرین باری که در ولیعصر قدم زدم چه قدر می گذرد؟

تمام این سال ها برای چه کاری تهران می آمدم؟من کی اینهمه بزرگ شدم؟ اینهمه عاشقت شدم؟ باز نزدیک پاییز است واین دلهره ی عجیب سراغم آمده...ولی انگار امسال جنسش فرق می کند.

شاید خاصیت خلوت تک نفره ی امروز این بود که بعد از سال ها با خودم مواجه شدم. خودی که این روزها حسابی عوض شده است.خودی که مدت ها بود از عاشقانه های قدیمی اش فاصله گرفته .

دوست داشتنت درمن ریشه کرده.درمن رشد کرده وتبدیل به نوری شده که قلبم را روشن می کند.راستی...؟ من کی اینهمه پیچیده شدم؟!؟

چه قدر دلم برای مشهد تنگ شده...نمازم که تمام می شود،دلم می خواهد چشمانم را ببندم و وسط صحن آزادی نشسته باشم وبه صدای نقاره خانه گوش دهم...

***وعده ی جوی های آب روان،درختان سرسبز،نهرعسل به چه کارم می آید وقتی بهشت را دراین دنیا نصیبم کرده ای؟؟

زندگی درهمسایگی امام رضا(ع) ،خانواده و دوستانی بی نظیر و نعمت  عاشق تو بودن کافی نیست برای تا ابد خوشبخت بودن؟!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 22:43 توسط میترا| |

وقتایی که اکسیژن زندگی بهم نمی رسه وکم می آرم ... به پشت بوم میرم

تمام شهر زیرپاهای منه...

حرم ،برج باران ،باغ ملک آباد ،خونه ی عمو ،تمام خیابان ها ومسیرهای طولانی ازبالا کوتاهتر ودست یافتنی ترن

من مالک شهرم!

زیرنور مهتاب موهامو می بافم وروبه آسمون دراز می کشم...

به تو فکر می کنم که شبیه کدوم ستاره ای.که کاش قالی پرنده داشتی ومی تونستی توی این لحظه کنارم باشی تاسکوت شبو باهم نفس بکشیم.

شهاب سنگی رد شد...کدوم آرزوی من درحال محقق شدنه؟!

ازپنجره ی هواپیمابرای دختری که روی پشت بوم خونشون دراز کشیده وبه عشقش فکر میکنه دست تکون میدم.

تو هم دست تکون بده!نگاه کن! اون دختر شبیه گذشته ی منه!

خوبیه پشت بوم اینه که از حشرات موذی وگربه های شوم خبری نیست.از سر وصدای بوق ماشین ها در امانی!

میتونی ساعت ها درسکوت به ماه خیره بشی...خاطرات کودکیتو مرور کنی...دسته جمعی خوابیدن های حیاط مادرجون....شب های تابستانی ایوان خانه ی قدیم...

باصدای اذون چراغ خانه ها یکی یکی روشن میشه...جیرجیرک هاشروع به خواندن میکنن...

بلند میشم وایستاده آسمونو نگاه می کنم.مطمئنم چشم های من به خاطردیدن این منظره سپاسگزارخواهند بود ،گوش های من تا آخر عمر صدایی آرامش بخش تراز تلفیق اذان وآوازجیرجیرک ها نخواهند شنید...

آرزومیکنم...آرزومیکنم برای دورترین چراغ خانه ای که ازاینجاپیداست...آرزومیکنم برای کسی که درآخرین طبقه ی بلندترین ساختمان شهر زندگی میکنه...آرزومیکنم برای رفتگری که صدای جاروش این سمفونی رو تکمیل میکنه...آرزومیکنم وتمام آرزوهای خوب را به دست فرشته ی شب میسپرم...

تماشای طلوع...سجده ی شکر ونفس هایی که به صبح پیوندمیخوره...امیدی که در شُش هام جریان پیدا میکنه ناب ترین لحظه ی زندگی رو رقم میزنه.فردا دوباره زندگی رابغل خواهم کردوخوشبختی رانفس خواهم کشید!...

***فقط برای یک بارهم که شده خوابیدن زیرنورماه ودیدن طلوع خورشید راتجربه کنید.باورکنید همان یک بار برای تمام عمرزندگی کرده اید.

 گر با سحر ها خو کنی بانگ خدا را بشنوی        دل را اگر گیسو کنی هر شب ندا رابشنوی    (مهدی سیهیلی)

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 13:37 توسط میترا| |

غکس های ترم اول دانشگاه رو نگاه میکنم...

غزاله راست میگفت...چه قدر پوست هامون صاف وشفاف بوده!

بعضی چیزهاهستند که بدن را تاریخی می کنند...مثل جوش روی صورت،چین وچروک،ناخن،مو،قد...رشد هر کدامشان انسان رابه فکر فرو می برد.

حالا که بعد ازمدت ها موهایم را کوتاه کرده ام،فکر می کنم که مگرچند سال گذشته که موهایم اینهمه بلند شده بودند؟!

گاهی بعضی اتفاقات مثل همین سپردن موها به تیغ قیجی یا مروز عکس های قدیم،تو را بر می گرداند به تاریخ خودت...

تاریخی که نمی شود از آن جدا شد.فراموش هم که بکنی دریک خیابان یا یک خواب مقابلت ظاهر می شود...

تاریخ پاهای توست....تمام مسیرهایی که قدم زده ای،خیابان هایی که دویده ای...تاریخ تو را بزرگ می کند.صبور می کند.آرام می کند.کم حرف می کند.بی حرف می کند...

ترم های اول دانشگاه...موهای بلندم...پر حرفی ها...

من چه قدر خوشبخت بوده ام آن لحظه ها...

دلم می خواهد برای مدتی به مسیر روبرو فکر نکنم.ازبس که دراین روزهای بزرگ شدن همه چیز دارد باهم اتفاق می افتد...

دلم می خواهد برای مدتی به تاریخ خودم برگردم،واقعا آن لحظه ها راچند می توان خرید؟!

*** گاهی هرچه قدر هم که برنامه ریزی کنی،باز هم یک جای کار می لنگد...

 دو دوتا،چهار تا نمی شود! می شود: یرزق من یشاء بغیرحساب...

نمی دانم شاید صلاح نمی دانی،شاید زمان مناسبش فرا نرسیده،شاید ظرفیتش نیست،شاید باید بیشتر صبوری را تمرین کنم،شاید باید بیشتر بشناسمت،بخوانمت...شاید...

به هرسو خواهی بکشان مرا ! از خود رها نکن!

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:17 توسط میترا| |

نمیدونم تا به حال شده کسی هنگام جوانه زدن برگی آن را دیده باشد؟

حواسش نباشد واتفاقی درست همان موقع سر برسد ،یا مدت ها انتظارکشیده باشد تاجوانه ی کوچک سبزی از زیرخاک بیرون بیاید وبه او وخورشید سلام کند.

درهر دو صورت حتما انسان خوش شانسی بوده است ،چون موفق به دیدن یکی ازبزرگ ترین صحنه های زندگی شده است!

اما اگر جزو گروه دوم باشد ،حتما احساس مادری را دارد که بعد ازنه ماه کودکش رادر آغوش می گیرد...

یکی ازبازی های دوران کودکی ام ،خیره شدن به ساعت برای دیدن حرکت عقربه ی ساعت شماربود!وحالابعدازچندین سال  این بازی رابا گلدان هایم می کنم!

هیجان سبز شدن ونفس کشیدن دانه ای که بادست های خودت کاشتی، وصف نشدنی است...

همه ی گلدان هایم خشک یاپژمرده شده اند.به جز یکی که بذر همان را دوباره کاشته ام.نمیدونم دلیل سبز ماندنش سازگاری با نور اتاقم است یااینکه به اسم توست!

تویی که درهمه جا وهمه چیز تکثیر شده ای.لابه لای کتاب هایم ،روبروی ایینه ،ایستگاه مترو ،صفحه ی لپتاپ ،کلاس طرح، دفترچه ی یادداشت، اشپزخانه ...تو حتی سالهاست درهمه ی فصل ها حضور داری ...در بهار امابیشتر

من همه ی خیابان های شهر را با توقدم زده ام.وقتی شکوفه کردند.وقتی میوه دادند.وقتی زردشدند.وقتی برف امد...

همه ی شعرهای دنیا را برای تو گفته ام...

زندگی با یاد وخیالت سخت، اما دلنشین بود.یک سال دیگر برعمق دوست داشتنت اضافه شد...

بیا تا امسال سفره ی هفت سین را باهم بیندازیم...سبز خواهیم شد...

***خدا شكافنده دانه و هسته است. زنده را از مرده پديد مى‏آورد، و پديد آورنده مرده از زنده است. اين است خدا(ى شايسته پرستش)؛ پس چگونه منحرف مى‏شويد؟ (انعام - ۹۵)

شکرت که لذت جان گرفتن دانه ای را نشانم دادی...شکر که اجازه دادی امسال هم عاشقانه زندگی کنم...همراهی ام کن تا احسن الحال درسال جدید نصیبم گردد.

***در روزگاری که تمام دوستی هاورفاقت ها ظاهری است.همه ی محبت ها درلایک فیس بوک خلاصه شده!خوشحالم که هنوز هستند ادم هایی که دوست داشتنشان را باور دارم.غزاله، طلیعه ،سمیه وفاطمه ی نازنین...افتخارمیکنم که یک سال دیگه کنارتون بودم.

غزل عزیزم ،ممنونم که بهم ثابت کردی هنوزهم میتونم منظومه ی ادم های دوست داشتنی اطرافم را وسیع تر کنم.

***عیدهمگی مبارک.سالی سرشار ازدلخوشی وسلامتی داشته باشین

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 22:25 توسط میترا| |

یک احساس عجیبی است وقتی زیادکاردارم.

انگارساعت ها را مامان دست کاری کرده باشد.

زودشب می شود...

وهرچه کارهایم بیشترمی شوند ،عقربه های ساعت تندترمی چرخند.

انگار زمان تنگ می شود.بیست وچهارساعت آب می رود...

ومن به این فکر میکنم که ساعت نمی تواند مبنای درستی برای سنجش زمان باشد.

زمان برای ادم های مختلف ،معنای متفاوتی دارد و یک ساعت برای هرکس ،به یک اندازه ی متفاوت طول می کشد.

وهمان یک ساعت درلحظات مختلف زندگی یک نفرهم، اندازه اش تغییر می کند.

وقتی منتظرشنیدن خبرمهمی هستی.وقتی پشت درب اتاف عمل نشسته ای.وقتی عاقدبرای سومین بار خطبه ی عقد را می خواند...

انگار کسی جلوی حرکت ثانیه شمار ساعت را گرفته باشد...دیر می گذرد...

بیست وچهارساعت یک مهندس، یک معلم ،یک خانم خانه دار، یک نویسنده ،یک دکتر، یک فروشنده، یک کشاورز، باهم فرق می کند.

این روزهاکه زیاد کاردارم، زودشب می شود...اما روز تاثیر زیادی برایم دارد...انگارکه به اندازه ی روزهاوهفته هامفید بوده باشم...

 

***بعضی اتفاقات هستند،که حجم زندگی را زیاد می کنند.انگار زندگی پوست می اندازد.جابازمی کند.انگیزه ای دوباره پیدامی کنی.امیدی دوباره تو را پرت می کند وسط زندگی...

به دنیاامدن بچه ی بهترین دوستم ،چاپ نوشته هایم ،خبرازدواج یک دوست ،خبرسلامتی دوباره ی یک عزیز...

دیروزکه داشتم به عطرتسبیحی که تو برایم سوغات اورده ای فکر می کردم ،قران کوچکم مرا پرت کرد درست وسط ناب ترین لحظات زندگی...

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ ... یَهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَن یَشَاءُ .

(سوره ی نور)

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 21:43 توسط میترا| |

زودترازهمیشه بیدارمی شوم.هنوزهواروشن نشده...

بعدازچندماه برنامه وکارفشرده، اولین روزی است که درخانه هستم.

چه قدردلم برای گلدون هام ،کتاب هام، زرافه ام ،قاب عکسام  تنگ شده...اتاقم رو مرتب می کنم.باگلدون هام حرف می زنم.ارایش ملیحی می کنم...

صدای باباکه داره برنامه ی روزشو برای مامان توضیح میده ،ازاشپزخانه میاد

مامان درحال گذاشتن قالب کره توی ظرفه که چشمش به من می افته...امروز نرفتی دانشگاه؟کارنداشتی؟خونه ای؟

لیوان شیر عسل داغ رو فوت می کنم...

مربای هویجی که خودم درست کردم روی میزمی چینم.داخل استکان هاچای می ریزم...بوی هل می پیچه در فضای خانه

بابیدارشدن تو نور از پنجره ها می تابه روی گلهای قالی...

شیشه ی عینکتو بادقت تمیز میکنی وپشت میز میشینی...باهم صبحانه می خوریم.

یه پاکت اجیل وچندتاکیک شکلاتی که دوست داری برات میذارم وتاکید می کنم که یادت نره توی ماشین بخوریشون!

تلویزیون رو روشن می کنم وروی صندلی کنارشومینه می شینم ومشغول بافتن رج های اخر ژاکتت میشم...

صدای اذون ازمسجدمیاد وافتاب کم جونی می افته روی سجاده...

مگه نگفتی کلی کار داری میترا؟!شیرتو بخور وبرو به کارهات برس دیگه!

برناممونگاه می کنم...فقط مرتب کردن اتاق واب دادن گل ها خط خورده!

بالای برنامه با روان نویس فیروزه ایم اخرین حرفتو نوشتم:

به قول رسول حبیب یه جوری توکل کن و ازخداحاجت بخواه که انگار پشت در هستی وخواسته ات اون طرف در ،یقین کن در بازمیشه میترا...

چشامو می بندم وباصدای بلند بهت می گم اروم رانندگی کن! راستی ناهار چی درست کنم؟!...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 15:17 توسط میترا| |

دلم می خواهدکسی اگهی بدهد >> به یک پرستار دیوانه نیازمندیم <<

بروم بابچه هاخاله بازی کنیم، دزدوپلیس، چشم بگذارندومن تمام دلواپسی هاراقایم کنم...

برایشان داستان های خوب برای بچه های خوب بخوانم وبخوابندوانقدرلالایی بخوانم تاکنارشان خوابم ببرد...خوابم ببردوفراموش کنم که قصه هاهمیشه دروغ می گویند که هیچ رسیدنی اسان نیست...

ببرمشان پارک سوارتاب شویم وتاب تاب عباسی خدا منونندازی بخوانیم

بستنی قیفی بخوریم.

دست روی برگ هابکشیم.گل هارابوکنیم.دستهایمان راانقدربازکنیم تااسمان رابغل کنیم...

اب بازی کنیم ومن قدری اب داخل تفنگ اب پاش برای روزمبادانگه دارم.

روی تمام دیوارهانقاشی بکشیم...یک خانه ی بزرگ که ازاشپزخانه اش همیشه بوی غذامی اید...لبخندپدرراصورتی کمرنگ ودامن مادرراابی رنگ کنیم.

قلب های تیرخورده ی درودیوارشهرراباتنفگ اب پاش پاک کنیم وبه جایشان درخت بکاریم...

عکس برگردان بخریم برای کسی که ازهمه بهترشعرمی خواند..

موهایشان راببافم یایقه ی لباسشان رامرتب کنم.برای عروسک هایشان کلاه بدوزم

ابنبات چوبی بخوریم تالبهایمان مثل ادم بزرگ هارنگی شود وازذوق شکلک های بی مزه دربیاوریم وازته دل بخندیم.

وبگویند ده تا مرادوست دارند...

کاش کسی روزی جایی اگهی دهدبه یک پرستاردیوانه نیازداردوکاش کسی باشدکه ده تا مرادوست بدارد...

***امروزکه طلیعه باتعجب پرسید:میترامگه اناراومده؟! وبانگاه معناداری، انگاررازی راکشف کرده باشد، گفت:یادته؟؟ امروزیادم افتادکه من تورابه اندازه ی انار واناررابه اندازه ی تو دوست دارم...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 22:41 توسط میترا| |

روزهای شلوغ اخرشهریور رادوست دارم ونظم پاییز رابیشتر...

دلم پاییز می خواهد...

که ماشین ها ازهمان سرصبح بوق بزنند.پشت پنجره بایستم ومنتظرامدن سرویس مدرسه ی میناباشم.برایش دست تکان دهم وبگویم مقنعه اش کج است وکفش هایش خاکی ،زیرلب غربزنم که این دخترهیچ وقت بزرگ نمیشه!

قمقمه ام راپرازشیرکاکائوی داغ کنم وتاایستگاه اتوبوس پیاده قدم بزنم.باصدای خردشدن برگ ها زیر پاهایم شعربخوانم:((پاییزه ،پاییزه ،برگ درخت می ریزه هوا شده خیلی سرد....))

کامواهای رنگی بخرم وازوانتی که ان طرف تر نارنگی وانارمی فروشد یک نارنگی ویک اناربگیرم...

به درختی تکیه دهم وپاکت کامواهاروکنارپایم روی زمین بگذارم وتیترمجلات دکه ی روزنامه فروشی رابخوانم ونارنگی ام راپوست کنم!

روی یکی ازصندلی های کنارپنجره ی اتوبوس بنشینم وشالگردن ات را سر بگیرم یکی از زیر، یکی از رو ،هوالرحمن الرحیم... یکی اززیر ،یکی از رو...الحمدلله...  بادسردی موهایم راکه اززیرمقنعه ام بیرون امده به صورتم بزند.قمقمه ام رادربیاورم وکمی شیرکاکائوی داغ به خانمی که کنارم نشسته تعارف کنم.

خیابان رانگاه کنم وادم هایی که به درخت ،به برگ ،به اسمان ،به کلاغ ،به مزه ،به بو ،به رنگ ،به رفت وامد ،به زندگی عادت کرده اند...

لیوانم رادوباره پر کنم وبه پیرزن صندلی جلوتعارف  کنم.دلم می خواهد به تمام مردم یک لیوان شیرکاکائوبدهم به مردمی که درهجوم ناعدالتی هاوبی رحمی هاوبی وجدانی ها ،شیرینی وگرمای زندگی راازیاد برده اند.درهمین خیابان ها ازارزوهای کوچکشان گذشته اند تاعده ای چندمیلیون بیشتربدست اورند.

روبروی دانشگاه ازاتوبوس پیاده شوم ودرحیاط دانشگاه غزاله راببینم.برایش بگویم هوابس ناجوانمردانه سرداست واو تشویقم کندبه تلقین مثبت ومدام بگوید هواگرم است!سوئی شرتش رابدهد تامن بپوشم وروی نیمکتی بنشینیم وباز ازنیمه شب هایی که تاصبح ریزریزکی می خندیدیم ودردهایمان را می گذاشتیم یک گوشه رویشان پتو می کشیدیم تا ارام بخوابند، بگوییم.

ازنشسته خوابیدن من، ازدرازکشیدن غزاله کناربخاری ،ازکارهای نصفه نیمه یمان که همیشه می ترسیدیم به ژوژمان نرسد!بخندیدم وبخندیم وبخندیم تاطلیعه ومهسابیایندوبرویم شیرینی خامه ای بانسکافه بخوریم!

باران بباردومامان سوپ اماده کرده باشد.باباعینک بامزه اش رابزندوداستان هفدهم راازروی کتاب بلندبخواند.

من چادررنگی گلدارم راسرم کنم.پرده ی اتاق راکناربزنم...اناری که خریده ام تقسیم کنم وبه هرکس تکه ای بدهم...پشت پنجره بایستم وتمام شب به تو ورویاهایمان فکرکنم...

به دل خوشی های ساده ،باهم بودن های صمیمی ،نفس کشیدن های عمیق ،لبخندهای دلنشین وخوشبختی های نزدیک...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 15:50 توسط میترا| |


Design By : Night Skin