پیدای پنهان
الهی!گاهی!نگاهی!
گلی که خریدمومیذارم توی گلدون ،شرشره هارووصل می کنم ،کادوهارو روی میزمی چینم. مینااس ام اس زده که تایک ساعت دیگه میرسن. روی ظرف های شام سلیفون می کشم... موهامو می بافم... ازتوی کاغذبرنامه ی روزانه ام که به ایینه چسبیده ،کارهایی که انجام دادموعلامت می زنم. امشب اخرین شب ختم واقعه است.وضومی گیرم تاقبل ازاومدن مهمون هاچنددفعه شو بخونم. اذاوقعت الواقعه... گوشی روبرمی دارم. -همکارم گفتن که شماتماس گرفته بودین.برای ۵شنبه منتظرتونیم.فقط حتمارنگ لباس هاتونوبالباس های همسرتون هماهنگ کنین!موهاتونو جمع نکنین!- دیشب بابامی گفت فقط وقت هایی خونه پیش شماهاهستم ارامش دارم... -به همسرتون بگین تمام کروات هاشوهمراهش بیاره!- چی میگه واسه خودش؟؟حوصله ندارم که براش توضیح بدم اشتباه متوجه شده واون وقت دونفره مال من ومیناست!! -پس میتراخانم منتظرتونیم!- خانم من تماس گرفته بودم که بگم اگه ممکنه وقت ماروکنسل کنین! تعجب میکنه وایرادنداره ی بی تفاوتی میگه... والسابقون السابقون....اولئک المقربون... نمیدونم اصلاحالاکه شب اخره بایدواسه چی دعاکنم؟واسه خودم وتو...واسه کنکورارشد...واسه عمه جون...واسه مامان بزرگ...واسه سلامتی مامان وبابا... مقربون کی ان؟ -بایدهمیشه شکرگزارباشی ،ازاین بدترم می تونست باشه خواهرم .شادباش وباهاش کناربیا.فکرکن این یه هدیه است ازطرف خدا...- کاش حرف های عمه وبابارونمی شنیدم....کاش همه چیزدرست می شد...همه سلامت بودن...کاش برمی گشتیم به ۴سال قبل... ان هذالهوحق الیقین... -قربون نوه ی خوشگلم برم.خسته نباشی مامان جان.چه قدرزحمت کشیدی.حتمامامانت خیلی خوشحال میشه. اشکاموباچادرنمازم پاک می کنم...شماکی اومدین؟مامانم هم اومده؟من هنوزشمع هاروروشن نکردم!! باتعجب نگاهم میکنن.... برای اینکه مامان بزرگ متوجه حالم نشه.باشیطنت می پرسم:دیگه وقتشه عروسم کنین مگه نه؟؟ ....میتراازت ممنونم...توبهترین هدیه دنیاروامشب بهم دادی...توی عمرم به اندازه ی امشب نخندیده بودم! کاملاخیس شده...بغلش میکنم ومیگم مامان واسم یه دعامیکنی؟؟دعامیکنی همیشه مامان وباباوهمه ی کسایی که دوستشون دارم شادوسلامت باشن؟؟دعای مامانا می گیره ها!اونم زیربارون!! می خنده ومحکم تربغلم میکنه....بوی شب بوهاوبنفشه هافضای حیاط روپرکردن... حرفهاشوباوردارم...اماته دلم ایمان دارم که دل ادم اشتباهی انتخاب نمیکنه...خداهم اشتباهی قسمت رورقم نمیزنه... -درکیف یک دانشجوی معماری کتاب هست.دفترهست.مدادهست.کاترهست.ماژیک هست.لپ تاپ هست.فلش هست.برس هست.لباس خواب هست.مسواک هست.استرس هست.هیجان هست...ایده وخلاقیت هست...دوست داشتن هست... -هم کوپه شدن بافوق العاده ترین دوستان زندگیم قشنگ ترین اتفاق اردیبهشته ،قطعااین سفرباورنکردنی ترین تجربه ی دانشجویی ماخواهدشد... -می خندید...ازدعاهایی که تصمیم داشت برایم بکندمی گفت ،ازشیطنت های دوران مدرسه یمان ...یک عقل درست!یک جیب پرپول!یادش امدمهم ترازهمه ی این هایک شوهرخوش تیپ ویک جاری زشت است! می خندید...می گفت چشمم که به خانه ی کعبه بیفتد اول ازهمه برای تودعامیکنم...چه قدرصدایش رادوست دارم ،شوخی هایش را ،خنده هایش را ،سادگی وارامشش را خیلی سعی کردم من هم بخندم ،سربه سرش بگذارم، بگویم اگراین دعاهارابکندحلالش نمی کنم!دربغلش گریه می کردم وباورم نمی شد۱۴سال ازرفاقتمان گذشته است...چه قدرخوشحال بودم برای ماه عسلش داردمی رودجایی که ارزویش راداشت...چه قدرخواهش کردم مرایادش نرود...چه قدرحس خوب دارم که کسی ازجنس من قراراست سلامم رابرساند... -باباران نیامدی... لااقل بابوی نارنج وبوی خاک بیا وبگذارشهراردیبهشت شود... تومی آیی، سال تحویل می شود وخورشیددوباره گل می دهد تو آن دورهادست تکان بدهی من برایت روی ماسه هاشعربنویسم ودرصدای ویالونی که بادمی آورد ،به قراراردیبهشتی مان فکرکنم نذرکرده ام ؛ بالن ات که روی شانه هام بنشیند تمام شعرم راپاره کنم وقایقی بسازم توتمام قلاب های دنیاراجمع کنی تمام ماهی های دم بخت راخبرکنیم ودریک روزاردیبهشتی برای پاگشای عروس دریابه آب زنیم... ساحل راقدم می زنم وبه بالن های بالای سرم نگاه می کنم اگرتوداخل یکی ازان هانشسته بودی وبرایم دست تکان می دادی به این طوفان لعنتی ثابت می کردم که سورئال نیست افکارم! هوهوی بادو آشوب امواج دریا شعرم که روی ماسه هافروریخت وقایق هایی که ازترس دریالنگرانداخته اند هرچندمی دانم ،سال تحویل نمی شود وتو نمی آیی اماسرقلابت شکوفه آویزان می کنم ساحل راقدم می زنم وفکرمی کنم... راستی! یادت باشد آن یک روزاردیبهشتی! ***سفربی نظیری بود.سوغاتش برای من ارامش وانگیزه ی سرشاری است که این روزهادارم.همین طورکه ازبهارش پیداست سال بسیارفوق العاده ای راان شا...اغازخواهم کرد. روبان جعبه کادوهای عیدروپاپیون می زنم.شمع هاروروشن می کنم شیرینی هاروتوی ظرف می چینم... همه ی اتاق هامرتب ان ،همه چی اماده است دوباره سین هاروبرای اطمینان بیشترمی شمرم نیت می کنم وفال حافظوبرمی دارم میناعودروشن می کنه ،مامان اسپند به اب روشن می عارفی طهارت کرد علی الصباح که میخانه رازیارت کرد همین که ساغرزرین خورنهان گردید هلال عیدبه دورقدح اشارت کرد راستی مامان بالاخره واسه سال تحویل می ریم حرم؟ خوشانمازونیازکسی که ازسردرد به اب دیده وخون جگرطهارت کرد خاطرات دوست داشتنی وروزهای خوب ۹۰رومرورمی کنم - بچه ها امشب زودبخوابین ها! موقع تحویل سال خمیازه نکشین که تااخرسال خواب آلوهستین! من موهامو سشوار کردم، اگربخوابم به هم می ریزه!اصلاکی شب عیدمی خوابه؟؟ باباپول های نو رو لای قران می ذاره دوربین هاروشارژکردم.داخل کارت تبریک هارونوشتم... مینانشسته کنارمامان وخامه های اطراف کیک هارومی خوره - پس کی فردامیشه؟خونه ی مامانی سبزی پلوباماهی بخوریم؟! برای چندمین بارسین هارومی شمرم... امام خواجه که بودش سرنمازدراز به خون دختررزخرقه راقصارت کرد چرانمی فهمم چه احساسی دارم؟؟خوشحالم یاناراحت؟! حس می کنم یه چیزی کمه... زمین وقتی ایمانش روتازه می کنه بهاری میشه... وضومی گیرم دلم زحلقه ی زلفش به جان خریداشوب چه سوددیدندانم که این تجارت کرد امسال بایدادم روزهای سخت باشم. کنارسفره ی هفت سین می شینم وتوی ایینه نگاه می کنم... بهارتنفس خداست... - من میرم بالای پشت بوم گلدون بیارم ،تو نمی آی؟ ستاره ها ،ماه، درختان که توی تاریکی فقط حجمشون دیده میشه ،کوه های کوهسنگی که پوشیده ازبرفن، گل های باغچه ی روی پشت بوم که با بادتکون می خورن... اخرین دقایق ازاخرین شب زمستونی سال ۹۰... چشامومی بندم ،بادخنکی میخوره به صورتم ،موهام صورتموقلقلک میدن ،نفس می کشم ،نفس می کشم ،هوای تورونفس می کشم... اگرامام جماعت طلب کندامروز خبردهیدکه حافظ به می طهارت کرد نمیدونم چه قدرگذشته... چندثانیه ،چنددقیقه، چندساعت صدایی اهسته درمن میگه:بهارامده است تونمی آیی؟؟... ***عیدهمگی مبارکی. ***ده روزی سفرمیکنم به جزیره ای که همیشه ارامشش رادوست دارم. سرموبه شیشه ی اتوبوس تکیه میدم.بغضموقورت میدم وبه بیرون خیره میشم.چه قدربزرگ شدن سخته!گاهی دلم می خوادتمام هدف هاموبذارم کناروفقط بخوابم!! خانمی سواراتوبوس میشه.کنارم میشینه.ازپلاستیک دستش چندبرگ شمعدونی بیرون زده...افتابی که ازبیرون می تابه سایه ی شمعدونی هاروانداخته کف اتوبوس...نگاهشون می کنم.توی دلم انگارچیزی اب می کنند... این روزهای نزدیک بهارچه قدردوست دارم تخم مرغ رنگی درست کنم. دوست دارم فکرکنم به اینکه سفره ی هفت سین امسالمان چه رنگی باشه قشنگ تراست؟چه شکلی باشه؟ دوست دارم روی نیمکت وسط پارک بنشینم ،ازاین نیمکت هایی که تکون می خورن!!وبایک دوست حرف بزنیم ازحال وهوامون بگیم... دوست دارم لبه ی حوض ابی بنشینم وساعت هاکتاب بخونم دوست دارم زیرنورافتابی که افتاده توی اتاق درازبکشم وفکرکنم به خاطرات امسال وکلی رویاپردازی وبرنامه ریزی کنم برای سال بعد...کلی تصمیمات جدیدبگیرم...برای فروردین ،اردیبهشت ،خرداد... فکرکنم که تیر سال بعدکجاخواهم بود؟درحال چه کاری؟یامردادش رادوست دارم یانه؟یااینکه چه قدردلم می خواهدشهریورش مثل سال های پیش نباشد...به مهر، ابان ،اذر به اینکه چه ماه های سختی برایم خواهندبود به دی ،بهمن واسفند به اینکه دیگرراستی راستی مهندس میشوم... دوست دارم خیابان هاروقدم بزنم.مغازه هارونگاه کنم...بدون دغدغه ی خرید، فقط قدم بزنم ونگاه کنم. این روزهای نزدیک بهاردوست دارم برقصم.دست میناروبگیرم وبرقصیم وبخندیم وخونه روبذاریم روی سرمون! دوست دارم تمام مسیرملک ابادروپیاده طی کنم.گاهی بایستم وبه باغ نگاه کنم ،به درخت ها ،گاهی به جای راه رفتن ،بپرم !گاهی شعربخونم ،گاهی عکس بگیرم، گاهی بلندبخندم، گاهی فکرکنم اگرمن یک خانه ان طرف نرده ها بالای یکی ازاین درخت هاداشتم، چه قدرخوب می شد.ان وقت می پریدم ان طرف وبه بوق ممتدماشین های منتظرپشت چراغ قرمزمی خندیدم!می خندیدم وخداروشکرمی کردم که اسمان مال من است... این روزهای نزدیک بهاردوست دارم کیک درست کنم .کولوچه ،شیرینی نخودی، بعدکوله پشتی ام راازهمه یشان پرکنم وبروم کوه...روی تخته سنگی بنشینم وبه پرستوهافکرکنم که چه طورمهاجرت می کنند! انگارتوی دلم چیزی اب می کنند...شوق زندگی ،بهاری که بی صبرانه منتظرش هستم. برگ های سبز شمعدونی تکون می خورند.ازشیشه ی اتوبوس به خیابان شلوغ وپرترافیک نگاه می کنم.به مامان فکر میکنم ،به بابا ،به غزاله ،به مینا، به طلیعه ،به سمیه ،به مهسا ،به مامان بزرگ ،به خاله ،به تو...به اینکه امسال هم بهاربیشترازهمیشه دوستت خواهم داشت... به خانمی که باشمعدونی های داخل پلاستیکش کنارم نشسته ،به اینکه شایدهرگزنفهمدباعث شدروزی سرشارازامیدوعشق رااغازکنم.به اینکه چه قدررنگ خداداردبرای دختری که برای چنددقیقه همسفرش بوده... وقتی دریخچال رابازمی کنی ویادت نمی ایدچه می خواستی برداری.پس دستت راناخواداگاه فرومی بری وشکلات یخ زده ای رابرمی داری ومی گذاری دردهانت... وقتی دوستت ازپشت تلفن داردبرنامه های فردابعدکلاس رابرایت می گوید.اینکه عکس هاراچاپ کنیم.مقیاس هارادرست کنیم واخرش ازتومی پرسد:میتراجان پس همه چی اوکی دیگه؟فردامی بینمت...وتودرجوابش بگویی:این کارهاکه گفتی برای کدام درس است اصلا؟... وقتی کاغذهای سفیدرابه جای کاغذهای کاهی دوربیندازی... وقتی به جای هزارتومان ،ده هزارتومان به راننده ی تاکسی بدهی... وقتی مدام بین رکعت دوم وسوم نمازت شک کنی وقتی پنجاه صفحه ازکتابی رابخوانی واصلانفهمی چه خوانده ای واسم کتاب هم یادت برود... وقتی چترت راتوی ایستگاه جامی گذاری... وقتی فقط دانه های تسبیحت راجابه جامی کنی وذکری نمی گویی... وقتی به جای کتاب انگلیسی ،کتاب زیست خواهرت راببری کلاس زبان... وقتی روی کاناپه بنشینی وزانوهایت رابگیری بغلت وخیره شوی به صفحه تلویزیون....موقع تیتراژپایان برنامه به خودت بیایی ویادت بیفتداین همان برنامه ای بودکه یک هفته منتظرتماشایش بودی... وقتی وسط خیابان احمداباد،هرچه به اطرافت نگاه میکنی یادت نیایدخانه تان ازکدام طرف است... وقتی دلت شورمی زند...وقتی قلبت تندمی زند....زودرنج ودل نازک می شوی...چشمت بی بهانه خیس می شود... ان وقت است که می فهمی....باهمه ی وجودت می فهمی که دچارش شده ای... هر که دل آرام دید ؛ از دلش آرام رفت ..... -میترابیااروپاروببین چه قدرقشنگه... -ضبطش کن بعدامیبینم فعلاحوصله ندارم مینا سهم ادم هاازبهشت چه قدره؟باتقواترین واین چیزا نه!سهم اون هایی که هرروزکه ازخواب بیدارمیشن کلی منظره ی طبیعی می بینن وکلی هوای تمیزتنفس می کنن.اون هایی که کلی تفریحات دارن ،سهمشون باادم های شهرمن یکسانه؟حالاتوبشین درس بخون میترا!!کلی جزوه معماری اسلامی وکتاب زبان وکتاب تری دی مکس دورخودت جمع کن!گاهی خدانعمت روبه بعضی ادم هاتموم می کنه.تمام لذت های دنیاشو...سهم اون هاباادم های خسته ی شهرمن یکسانه؟ -میتراببین این قالب گلی که خریدم قشنگه؟می خوام وفات امام رضاحلوادرست کنم توش ،بدیم به همسایه ها ، نمیدونی چه قدرگرون شده بود!هرجامیری میگن دولارگرون شده! (توی دلم میگم ویل للمتففین)اره خوشگله چشمک میزنم ومیگم مامان نازم وفات امام رضاونیت رضایت خدا ،این سوسول بازی هاسرش نمیشه که!مهم دست پخت خودته که معرکه است! راستی مگه وفات امام رضاکیه؟چه قدراین روزهادلهره دارم...چه قدرغم دارم...کاش هیچ وقت عمورو ازمون نمی گرفت...کاش زودترتموم بشه ماه صفر... مامان اشک روی صورتشوپاک میکنه ومیگه: یادم بنداز خریدهاموگذاشتم اشپزخونه ،برم صدقه بذارم کنار داره ازاتاقم میره بیرون که میگم:مامان من نذرکردم ۱۷ربیع الاول بستنی بدیم! -روزتولدت؟نذربرای چی کردی؟ سرمومی اندازم پایین ومی خندم... زیرچشمی نگاهم میکنه وسعی میکنه خندشوپنهان کنه....-باهمون کسی که واسش نذرکردی پولاتونوجمع کنین وسال دیگه نذرتونوبدین.خیلی هم خوبه! برمی گردم طرف عکسم....وان یکادفیروزه ای که غزاله بهم داده روی دیوارتکون میخوره...انقدرکه درس خوندم خیالاتی شدمااااا....پنجره ها می ل ر ز ن... پلاستیک آرد ازدست مامان می افته زمین... جیغ می کشم وتوی چارچوب درب اتاقم می ایستم! -هتل ها، رستوران ها ،پیست های اسکی ورقص ،موج سواری ، جنگل های انبوه ،کوه های ......ازجاذبه های توریستی این شهره....- میناهم توی چارچوب دراتاقش می ایسته....مامان باعجله وآردی میادکنارمن...-همیشه بهتون میگم توی خونه مرتب باشین واسه همین موقع هاست - ....مینامیخنده ومیگه مامان توی این موقعیتم دست برنمیداری؟ گریه میکنم! مامان زلزله است!مامان ایه ی زلزله روبخون! جیغ می کشم!یاامام رضا...امام رضاماپشتمون به توگرمه... مینامی خنده! اخ جون مدرسمون خراب میشه! امتحان نمی دیم!! وان یکادمی افته روی زمین... مامان اروم میخونه ...-اذازلزله الارض زلزالها-... من توی بغل مامان زیرچارچوب دراتاقم جیغ می کشم ومیگم :مامان، مینا ،دوستتون دارم یاامام رضا... زلزله که تموم میشه مامان میره طرف تلفن تاازباباخبربگیره...من میرم پیش میناکه داره به قیافه وکارهای من میخنده...-میتراخیلی ترسویی!رنگت چراپریده؟خیلی خنده داری! بغلش میکنم وگریه می کنم... وان یکادوازروی زمین برمی دارم....خدایاسهم من ازبهشت همین دنیاست...همین لحظه...سهم من ازبهشت همسایگی امام رضاست...بغل اروم مامان...دست های لطیف وگرم مینا...صدای دوستت دارم بابا سهم من باهیچ کسی یکسان نیست.سهم من تنفس عطرعشق روبروی گنبدطلا...کنار۳تاقلب مهربون دیگه است... عکسموبرمیدارم ومیزنم به میخ پایین که قبلاوان یکادبهش اویزون بود. ووان یکادومیزنم بالای سرعکسم...ازدورنگاهشون میکنم ومیخندم....درست مثل خنده ی توی عکسم ،ازته دل! -ازجلونظام!...نماینده ی کلاس سوم صف بچه هارومرتب کن اقا! می ایستم وازبالای پل هوایی حیاط مدرسه رونگاه می کنم... به درب مدرسه نزدیک شده.کیفشومی اندازه روی شونه ی دیگه اش واروم داخل میشه. -اقای...این چه وقت اومدنه؟سریع توی صف کلاس خودت واستا! ایندفعه بگم ازجلونظام همه بایدساکت سرجاشون ایستاده باشن! -خانم خوشگله این بالابه چی فکرمی کنی؟ به طرف صدابرنمی گردم.بوی سیگارحالموبه هم میزنه!ازپله هامیرم پایین....چندتاازاین پسربچه های دبستانی در اینده برای خودشون ادم محترمی میشن وچندتاشون.....؟ -کلاس اول الف باصف برین داخل! ایستگاه اتوبوس خیلی شلوغه ...دخترهاازامتحان دین وزندگی وتقلب هاشون تعریف می کنن.یکی کتابشومیده به دوستش وشروع میکنه به ادای معلم هارودراوردن.بقیه هم بلندبلندمی خندن!چه قدردلم حال وهواشونودوست می داره... چندتاکتاب هندسه، یک کت وکاپشن کنارپیاده روافتاده.چندنفرهم به شوخی یاجدی دارن باهم دعوامی کنن.هیچ وقت ازدنیای عجیبشون سردرنیاوردم! پیرمردی چندپلاستیک گوشت روی زمین جلوی پاش گذاشته وبا ژست خاصی به دیوارتکیه داده...موهاش کاملاسفیده ،صورتشو۶تیغه کرده ،بارونی مشکی بلندپوشیده ،هراتوبوسی که نزدیک میشه عینک افتابیشومیده بالا ،پلاستیک هاروازروی زمین برمیداره ،چندقدم جلومیره ودوباره برمی گرده سرجای اولش وتکیه میده! دختروپسر۳-۴ساله ای میله ی صندلی های ایستگاه روگرفتن وازشون اویزون شدن!ازتوی کیفم بازحمت یک شکلات درمیارم.نگاهشون میکنم که دارن تاب میخورن...به دختره بدم.....نه نه به پسره!نه نخیرمیدمش به دختره! به شکلات توی دستم نگاه می کنم....کیف پولموبرمیدارم وچندقدم اون طرف ترازدکه یک شکلات دیگه می خرم... دوتاخانم ازجاافتادن خورشت قیمه میگن! دختربچه ای چادرمامانشوسفت گرفته وباکفش های صورتی اش تاتی تاتی میکنه.شبیه پنگوئن هاکنارمامانش راه میره! دختروپسرجوانی دست همدیگه روگرفتن وگوشه ای ایستادن.گاهی اروم حرفی میزنن وهردومیخندن.چشمم به دست دخترمی افته که دستکش دستشه!باخودم میگم اخرلیلی جان حیف این روزهای عاشقانه نیست؟بگذارازسرانگشت توعشق ونوروگرمی بریزد...زن بودن چیزباشکوهی است برای اولین بارازدرب جلوی اتوبوس سوارمیشیم...خانم هاهمه لبخندبه لب دارند.هرکسی باکسی که کنارش نشسته یابالای سرش ایستاده ،بحث میکنه ونظرواحساسشومیگه! -خانم عزیزم لطفاکارتتوبزن!اقای محترم بفرماییدازدرب عقب سوارشین! توی دلم به قیافه ی درهم اقایون می خندم!موقع پیاده شدن برای خداقوت وتشکرکه میرم به گمانم بایک زن درشت بایدروبه روبشم...نگاهش میکنم.خیلی لطیف وارومه.ارایش ملایمی داره ودستکش سفیدی دستشه...ظرافت دست هاش توی فرمان بزرگ اتوبوس پنهان شده. دلم می خوادبرایش بگویم:بانو! یاس جهان ازدرون پیراهنت جاریست...جهان درون پیراهن توست که سبزمی ماند... هربیت که می خواند تفسیرش را هم می خواند...یادداشت برداری هم می کرد...برایش عجیب وجذاب بود شایددنبال ان بودکه بدانداخرش چه خواهدشد؟ ماه هاگذشت.گذشت.گذشت...شب وروزش شده بودمنطق الطیر...هرماه می رفت ومدت امانت راتمدیدمی کرد. ده ماه گذشت...شب ارزوهابودکه اخرین بیت راخواند...چادرنمازش راسرش کرد.حس می کردبوی تازه ای می دهد...دختری که تاان روزفقط نمازمی خواندکه خوانده باشد!ان شب فقط یک ارزوکرد...قدم زدن درمسجدالحرام! ارزویی که تاان شب هیچ وقت برایش مهم وارزونبود!! یک سال ارزوکردوارزوکردوارزوکرد....لیله الرغایب سال بعدهمان جایی قدم می زدکه طلبش کرده بود...همان جایی ارزومی کرد،که ارزوی سال پیشش بود!! سرزمینی که تماماعشق بودوعشق بودوعشق... ارزوکردمعرفتش راپیداکند...معرفت درک غنی بودنش...معرفت توحید...معرفت توکل...معرفت امید...امید...امید... دلش نمیخواست برگردد....کلی ارزش های فیروزه ای بدست اورده بود....کلی عشق سبز....کلی باورهای دوست داشتنی... حیرت زده بود...هیچ باورش نمیشداینهمه مهم اینهمه خوب را باچشم های خودش دیده باشد.بادست های خودش لمس کرده باشد.باپاهای خودش قدم زده باشد((پای تو به عشق فرومی رود))!.... همه چیزخیلی سریع اتفاق افتاد...خودش هم نفهمیدکه چه شد! دوسال گذشته بودواوحالابه کلی عوض شده بود...سرشاربودازحوصله ،ارامش، امید وهمچنان طلب وعشق...لبریزبودازحیرت باخودش عهدبسته بودتمام مراحل رابه خوبی طی کندبرای رسیدن به مرحله ی اخر...رسیدن به فنا که کارهرکسی نبود! هرروزکه می گذشت غباری روی عهدش رامی گرفت... عاشق عمویش بود.مثل پدرش دوستش داشت.یکدفعه نفهمیدکه چه شد ،فقط گفتندکه عمویش دیگردراین دنیانیست.باورش نشدونمی شود.اومی داندعمویش جایی همین نزدیکی کنارش نفس می کشد...نگاهش می کند.لبخندمی زندودوستش دارد... دخترعمویی که مثل خواهردوستش داشت.بااوبزرگ شده بود.یکدفعه عجیب شد...عوض شد...دورشد...حالاکه میخواست بیشترهوایش راداشته باشد.کنارش باشد.دخترعمویش دورمی شدودورمی شدودورمی شد....واوفقط نگاه می کردوغصه می خورد. پسرعموی کوچکش که اگرروزی نمی دیدش، شب خوابش نمی برد.باخودش همیشه می گفت حتی اگر۵۰سالش هم بشودبرایش محرم است وعزیزوبرادرکوچک...حالاماه هاوماه هانمی توانست ببیندش! عمه ای که شبیهش بود.همیشه اینده ی خودش رادرایینه ی اومی دید...عمه ای که شادبود ،پرانرژی ،عمه ای که همیشه برای کمک به این و ان می دوید.عمه ای که جوان وخوشگل است وهنوزهربارمی بیندش ذوق می کندکه روزی شبیهش خواهدشد....حالابایددست عمه اش رامی گرفت تابتواندیک قدم راه برود!.. پدرش که برایش تمام دنیاست.کلی شکسته شده است وچندوقتی است نگران می بیندش...نگران مادرش ،خواهرش، برادرش، برادرزاده هایش ومهم ترازهمه شایددخترش... -دختری که به لبخندمی شناختنش...- میترااین روزهااگرعهدش رافراموش کرده است...هنوزعشق وامیدش راازان دوران عجیب ووسیع گذشته یادگاردارد...باوجودهمه ی غصه هاو دلتنگی ها احساسی داردکه برایش عین ارامش است وخدایی که درهفت مرحله نه! دریک مرحله شناختش... درمنطق الطیر نه!دریک ایه شناختش (ونفخت فیه من روحی) خدایی که باتشهد نه!بامعرفت شناختش خدایی که نه به غنی بودن وقادربودن!به حبیب بودن شناختش وجود ان خدا هرروزرابرایش شیرین کرده...تمام لحظه های بودنش را... خدای من تلخی وسختی وغم ندارد...خدای من عین لبخنداست وبودن لبخندخداروی زمین عین یکی شدن وپیوستن وفناست... لای پنجره ی اتاقموبازگذاشتم وزیرنورچراغ خواب ،وسعت معنای انتظار( نادرابراهیمی) می خونم موهای باباداره سفیدمیشه. برای عزاداری که ریش هاشونزده بود،برای اولین بار موهای سفیدشودیدم! چه قدربابامردخوبیه...ومامان زن خوب تر... حواسم به نمایش رادیونیست.فقط برای خودش روشنه... سردم میشه وپتومومی کشم بالاتر پاهام اززیرپتومیزنه بیرون! چه قدراین جوراب گرم های راه راه نرم صورتیمودوست دارم! انتظارکشنده ی امیدبخش نادرابراهیمی رولمس می کنم...من این روزهامعنای انتظاروخوب می فهمم -همه چی داری ،خونه، ماشین، مستقلات، مدرک، پول...عشق که نداری یعنی هیچی نداری!- خوب یادمه...این دیالوگ حامدبهدادتوی فیلم ادمکشه.حالاباصدای یک زن داره پخش میشه...دستمودرازمی کنم تاصدای رادیوروبیشترکنم.به خیالم شایددوباره تکرارش کنه!! چشمم می خوره به عکس چهارم دبستانم ودوستام...چندوقت پیش شهرزادعکس های سفرشوبادوست پسرجدیدش گذاشته بودفیس بوک!سیمامالزی درس می خونه.سمیه منطق می خونه وعروس شده ،فرداخونشون روضه است.ازدونفردیگه ام خبرزیادی ندارم... چه قدرزودبزرگ شدیم...چه زودعوض شدیم...اینهمه فاصله وتفاوت چه جوری بین جمع ۵نفره ی ماافتاد؟؟ یه خودکارازروی پاتختی برمی دارم تایک جمله ازکتابویادداشت کنم که فردابیشتربهش فکرکنم... گوشه ی انگشتی که خودکاروباهاش گرفتم چسبیه!!یعنی واقعادستم چسبی بوده ومن وضوگرفتم؟!خدایاانگارنمازشب خوندن به مانیومده!! لعنت به هرچی چسب اهووماکت وحجم ومعماریه...! ((اتفاقااشتباه توهمین جاست.یاهمین حالامی اید یابالاخره می اید.نیامدنی درکارنیست...)) زیرش اضافه می کنم:من میترا بیست سال دارم.پول توجیبی، لپتاپ اپل، ماشین شاسی بلند، پالتوی گابریل مون،ایده ی خوب برای طراحی یک هنرستان،وقت برای رفتن به استخر، همه ی اینارواگه ندارم.عشقی که بالاخره می ایدکه دارم! چراغ خواب ورادیوخاموش می کنم.پتومومیکشم روی سرم ،دستمومیذارم روی قلبم، امان ازعشق... هنوزچشامونبستم خوابم می بره!
امیدوارم که امسال بهار،خدا درهمه ی مابدمد وبهاری بشیم همگی ان شا...سالی سرشارازسلامتی واتفاقات خوب برای همه ارزومیکنم.لحظه ی تحویل سال اگریادتون بود منم دعاکنین.
| Design By : Night Skin |
