تبليغاتX
پیدای پنهان

پیدای پنهان

جاری شو!که تاچکادآرزوهاراهی باقی نمانده است...
گزینه ی زندگی
بانوشتن غریبه ام انگار!نوشته هایم رنگ اعدادوارقام گرفته اند!

نمیدانم ازبین چهارگزینه ی ذهنم.خودم رابایددرکدام گزینه پیداکنم؟

گزینه اول:اینهمه سال تلاش وخواندن برای تعیین سرنوشت(به قول بعضیها)شایدهم برای یدک کشیدن لقب مهندسی همراه اسمم!البته می شودآینده راهم ساخت...ساختن ازنوع صفرهایی که دوران کودکی چه راحت روبروی اعدادقطارشان می کردم!یاپرکردن جیبهایم این بارنه باتسبیح وشکلات که باتکه کاغذهایی که نمی دانم این روزاچراانقدرمحبوب است؟می شودمفیدهم بود.مثل یک شعاربرای خانواده وجامعه افتخارآفرید!

تصورمی کردم بعدازدوسال روبروی تخته ی گچی پشت نیمکت نشستن روزی که آخرین کنکورزیباترین دوران تحصیلم رابدهم چه قدرخوشحال خواهم بود!

گزینه دوم:خردادماه شایدهرسال پر(اظتراب)بودبرای امتحانات.البته نه برای من که هنوزاملای اضطراب رایادنگرفته ام!امسال اماقیام خونین ۱۵خردادبا۱۰روزتاخیراملای صحیح اضطراب رابه تک تک وجودم آموخت!

این روزاسبزی رنگ سبزبرایم سرخ معنامی دهدوکلمه ی وطن درپرچمم خلاصه نمی شود!بوی همدلی ایران نمی آید...!من این روزهارادوست ندارم!!

گزینه سوم:بعداز ازدست دادن چندعزیزدرعرض یک هفته احساس میکنم چشمانم هم مثل لباسهایم سیاه شده اند!  گریه هم شده عادت تکراری چشمانم!

گزینه چهارم:دوسال پیش شب آرزوهادعاکردم برم خونه ی خدا.پارسال درست لیلة الرغایب روبروی کعبه نشسته بودم وتحقق آرزویم راازنزدیک لمس می کردم وامسال اولین پنجشنبه ی ماه رجب رفتم سرجلسه ی کنکور!باخودم گفتم:چه تقارن جالبی!

این شب هرسال برای من پرخاطره است.وامسال هم...امانه ازنوع خاطرات همیشگی!خاطرات امسال رنگ وبوی غم داشت!   واما...خدایا؟!...

من راضی ام به رضای تو...من تلاشموکردم.من کنارخونه ی خودت آرزوکردم اونجاکه صلاح توست ومکانی که جایگاه منه برای مفیدبودن قراربگیرم.پس انی توکلت علی ا...

شایدسپردن عزیزانم به توتلنگری بودبرای من که دربحبوحه ی اهدافم گیرکرده بودم.اگرچه تلاشم متعالی بودامامگرنه اینکه هرآنچه بین من وتوفاصله بیندازدحتی بهشت حجاب است؟؟

شایدخواستی که بیدارشوم.شایدخواستی وابسته نباشم مگربه تووراه تو!

وایران...توصاحب زمینی...توصاحب خاکی...خواستی که بدانم آرامش ازبرترین نعمات توست!خواستی که بدانم وطن یعنی ما.یعنی تمام بنده های تو...!خواستی که بدانم سبزرنگ اولیای توست.مقدس است!خواستی که بدانم چه راحت می شودحرمت رازیرپاگذاشت.خواستی که دفاع ازحرمت رایادبگیرم!

من باتوکل به تو گزینه چهارراانتخاب می کنم.من درگزینه ی چهارمعنامی یابم وآرامش درباورحضورتوست!

گزینه ی زندگی رابامدادسپیدپرمیکنم.

دلم می گوید:میتراجان وقت پاسخگویی تمام شده است واین یعنی شروع وسعادت وموفقیت!!!

 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت20:15توسط میترا |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت21:18توسط میترا |
لیلی،زیردرخت انار
لیلی زیردرخت انارنشست.

درخت انارعاشق شد.گل داد.سرخ سرخ

گلهاانارشدداغ داغ هراناری هزارتادانه داشت.

دانه هاعاشق بودند.دانه هاتوی انارجانمی شدند.

انارکوچک بود.دانه هاترکیدند.انارترک برداشت.

خون اناروی دست لیلی چکید.

لیلی انارترک خورده راازشاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید!

خداگفت:رازرسیدن فقط همین بود.

کافی است اناردلت ترک بخورد...

                                 (عرفان نظرآهاری)

***این روزامدام این جمله توی ذهنم تکرارمیشه:یااهل العالم!قدظهرمهدی آل محمد فاتبعوه!

***ولادت امام محمدباقر(ع)تبریک!

***یادمه به یه باربه لیلی گفتم:میترایعنی مهروقسم به آیین اسمم دوستت دارم!

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت13:11توسط میترا |
درهمین نزدیکی کربلاست...
مدت هاست که سنگینی غمی رهایم نمی گذاردوبغضی آزارم می دهد...

حتی این روزهانفس کشیدن هم آسان نیست!

کوچه های شهرسیاه پوش وچشم های مردم پراشک ...گریه می کنندبرای مظلومیت حسینی که مقتدرین بود!

ناله می کنندبرای ظلمی که به امامشان شد!

دعوتش کرده بودند...عهدبسته بودندکه کنارش باشند...

شکستن عهدوپیمان که کارسختی نیست!ثبت لکه ی ننگی برتاریخ آسان تر!

برای سربریده برادروجگرخون شده ی زینب ضجه می زنندودرغوغای فریادهای بلندشان فراموش می کننددلیل این فاجعه را!

برتنهایی کودکان خاندان پیامبرتاسف می خورندونمی دانندپدرانشان برای آزادی وسربلندی امروزکودکان رفته اند!

محرم است...سال ۱۴۳۰هجری قمری...

شهرمن به دست مردمی باپارچه های سیاه مزین به یاحسین نشان عزا داردکه ادعای مسلمانی دارندوعشق حسین!

می گوینداگرده هاسال پیش بودند.امامشان راتنهانمی گذاشتندودفاع می کردندازاعتقاداتشان!

شهرمن عزاداراست...

ودرهمین نزدیکی کربلاست...ودرزیرهمین آسمان ظلم به نهایت رسیده است.

گریه وناله وضجه وتاسف نه دردی رادرمان می کندونه بهبودبخش زخم آوارگی است.

بازهم عده ای براثرحق وحقیقت می جنگند!

وعده ای فریادهایشان رادرگلوخفه می کنندومسلمانیشان راپنهان!

مردانی شهیدمی شوندوزنان وکودکانی یتیم!

آنانی که مهربردهانشان زده اندسرمشق عاشوراراخوب باورنکرده اند!

باورنکرده اندکه بیدادرابایدکه نابودکرد...برادری راباید دفاع کرد!

محرم است ومردم سرگرم عزاداری ونوحه خوانی وسینه زنی والبته نذری دادن ونذری خوردن!!!

نفس هایم به شماره افتاده اندوراه گلویم ازعظمت بغض بسته!

ودراین گیرودارمعرکه من هم فقط می نویسم ومی نویسم...وفراموش میکنم وفراموش می کنم...

وآسمان همچنان آبی است...اگرآسمانی باقی مانده باشد!

وفردابازهمان داستان وهمان زندگی...

دل نگرانی هاودل واپسی هاودلتنگی هاکم رنگ می شوند...ومحو...ومحوتر...!

ومن وماسرگرم دل بستن های بی هدف!

***یه شعارخیلی تحت تاثیرقرارم داد( peace for GAZA )واسه تموم اهالی این کره ی خاکی آرامش آرزومی کنم!

***تاسوعاوعاشوراروتسلیت میگم والتماس دعا

بی ربط:من هنوزفرق بین انتخاب وعلاقه رونفهمیدم!

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت16:30توسط میترا |
درست مثل همیشه...
برف می باردامشب...ومن درحیات ذهنم باتوبرف بازی می کنم

درست مثل همیشه... که بابرف می آیی!

من می دوم وتوپاجای ردپاهای من می گذاری.

ازخودت اثری نمی گذاری...تنهاردپاهای من است که تکرارمی شوند!

تکرارمن های بی (تو)مرامی ترساند...می لرزم!برف می باردووجودم یخ کرده است!

به سرماعادت کرده ام!

اندیشه ی آزاردهنده ی رفتنت گرمای حضورت رانابودمی کند...

درست مثل همیشه...باوجودنفس های گرمت من بازهم می لرزم!

روی برف درازمی کشیم وتودرزیرمهتاب ماه برایم لالایی می خوانی...

ازخوابیدن واهمه دارم...ازبستن چشمانم وبه خواب رفتنم می ترسم!

اندیشه ی آزاردهنده ی رفتنت آرامش صدایت راازیادم می برد.

توبازهم می خوانی...درست مثل همیشه...آرام وگرم وعمیق...لالا!لالا...

ومن گرم وآرام روبه سوی ماه می خوابم...

چشم که بازمیکنم    دیگربرف نمی بارد!

ردپاهایم محوشده اند...برف هاآب شده اند!...

ومن زیرنوروگرمای سوزان خورشید...یخ می کنم ازتنهایی ومی لرزم بی تو!

برف نمی باردامروز...ومن درحیات ذهنم تنهادرانتظارباریدن وآمدنت صبرمی کنم!

درست مثل همیشه...!

       (خودم)

***زایش خورشیدوآغازسال نومیترایی روباتاخیرتبریک میگم.همچنین میلادحضرت مسیح رو

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت14:8توسط میترا |
انصاف نیست...
انصاف نیست بی خبرازعشق بگذریم

باچشم های خیس وترازعشق بگذریم

انصاف نیست پای نهالی که کاشتیم

باضربه های یک تبرازعشق بگذریم

تاریخ سرافرازی تن های بی سراست

حالابه نام وننگ سرازعشق بگذریم

درپیله هابه حسرت پروازبهتراست

ماکرم های بی ثمرازعشق بگذریم

 دنیای ایسم های مجازی سیاه وسرد

باتیره بختی بشرازعشق بگذریم

فرهادمانده زیرستون های بی ستون

مابهتراست ازخطرازعشق بگذریم

این رابه نام غیرت خودخوانده ایم لیک

انصاف نیست بی خبرازعشق بگذریم...

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت17:13توسط میترا |
...
قرن هاسکوت توانش راطاق کرده بود...

رازش سنگین بودوپربهاء!

ازآن روزی که پی به ارزشمندی رازهای دلش برده بود.دهان نگشوده بود!

صدف تحمل رابه خوبی می فهمید...مقاومت وحتی خدشه ای برنداشتن را

امواج سنگش می زدند.سنگینی مسئولیتی چنین بزرگ فشارش می داد!

تحمل ازکف دادودهان به سخن گشود!

مرواریدش آشکارشدورازهای دلش برملا!

حرفهایش رادزدیدند.هویتش را.یادگارقرنهاتحملش را.مرواریدش را!

دلش تهی ازعشق وسرشارازشرمندگی وپشیمانی!

بدون مرواریدبی ارزش خواندنش ورهایش کردند...!

می دانست بدون مرواریدترکش می کنند وفراموشی نصیبش می شود.

دهانش رابست!

دورازهرنگاهی ونیرنگی پنهان شد!

ترک برداشت وتکه تکه شد...وبدون هیچ رازی تاهمیشه سکوت کرد!...

                                  (خودم)

تازگی یه حس عجیبی پیداکردم!تاحالاهمچین حسی نداشتم...شاید...شایدم...

خدایاخودت ختم به خیرش کن!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت17:43توسط میترا |
ازدوریت دلم روبه دست گریه دادم...
اون شب ازوقتی بیدارشدم قلبم تندتندمی زد.

وقتی توی فرودگاه واسه آخرین باربغلت کردم ودستاتوفشاردادم.انگاریه چیزی قلبموسنگین کرده بود.شایدباوررفتنت برام سخت بود!توی چشات نگاه نکردم.میدونستم نگاهت سنگینه...

میدونستم اشکام پاهاتوشل می کنه.دستاتوکنارزدم وگفتم:برو!برو ونذارتلخی این جدایی تاهمیشه برامون بمونه!

توی سالن انتظارروی یه صندلی سبزنشستم وآرزوکردم که کاش برگردی!

ازتوی کیفم کتاب ادبیاتموبرداشتم.میخواستم حواسموپرت کنم تاهرچه زودتراین لحظات بگذره!صفحه ی اولشوبازکردم.کنارنام خدا...بادست خط تو همون جمله ی همیشگی ومعروف خودم نوشته شده بود:

موفقیت توفیق بندگی خداست...

یه قطره اشک ریخت روی کتابم...بستمش!

به ساعت نگاه کردم هنوزچنددقیقه مونده بودتاپروازت...

چشمم افتادبه دسته گلی که واست خریده بودم ویادم رفته بودبهت بدم!   باباصدام کرد!

توی ماشین ساکت بودم.هرازگاهی صورتموبادستمال خشک می کردم وبازخیس می شد.

مامان ازآیینه ی ماشین نگام می کرد...میخواست چیزی بگه اماانگاری نمی تونست!

تحمل سکوت واسه باباسخت بود...   پس شکستش!

رادیوروروشن کرد.آهنگ شکرانه ی محمداصفهانی:باورنکن تنهاییت را...ازتوبه تونزدیک ترمن!

دسته گل روبرداشتم.   بارون گرفت!

شیشه ی ماشینودادم پایین.دستاموبردم بیرون.شروع کردم به پرپرکردن گلها...میخواستم تموم مسیرروباگلبرگهانشونه گذاری کنم!

بارون شدیدشده بود. دستام خیس شده بود. مامان وبابافقط نگام می کردن!

کم کم هواداشت روشن میشد. آخرین شاخه ی گل روبرداشتم. خورشیدداشت بالامی اومد.

صدای الله اکبرواسه یه لحظه تلنگری شدتاازفکربیام بیرون!دیدم پشت چراغ قرمزواستادیم.

صدای اذون ازمسجداون طرف خیابون بود...ازمامان وبابااجازه گرفتم وپیاده شدم.

هنوزهواتاریک بود...فقط یه گلبرگ ازشاخه گل آخری مونده بود...

هنوزم منتظربودم تابرگردی...رفتم طرف مسجد...آخرین گلبرگ افتادروی پله های مسجد!

برگشتم وطلوع آفتاب رونگاه کردم.

وامروزبعدازیه ماه ازرفتنت توی همون مسجدوهمون موقع شب نشستم ومنتظرطلوع خورشیدم که توروبه یادم می آره. خوشحالم چون تنهاییم روباورنکردم وتصمیم گرفتم که به موفقیت برسم!!

***دخترعموی عزیزم امیدوارم هرکجای دنیاکه هستی همیشه موفق وسلامت وخوشبخت باشی وبدون که همیشه دوستت دارم

***تولدحضرت معصومه(س)وروزملي دختران روبه همه ي دختراي ايروني مخصوصادوستاي خودم تبريك ميگم

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت19:22توسط میترا |
آگهی عزیمت به آخرین سفر!
چندماه پیش مامانم یه مطلب خیلی جالب ازتوی یه مجله واسم خوندومنم کلی باهاش حال کردم.

چندروزپیش یادش افتادم وهرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم.تابالاخره امروزازجایی که اصلافکرشونمی کردم پیداش کردم!واستون می نویسمش.حتمابخونین چون خیلی خیلی جالبه!قبلش چندتاچیزی بگم بعدفعلایک کم کنجکاوبشین!

***واسه یه نفرکه الان چندروزه توی بیمارستانه وهنوزبه هوش نیومده دعاکنین چون ایمان دارم که مثل همیشه وقتی باهمدیگه ازته دلمون دعامی کنیم خدابی جوابمون نمیذاره

***مرضیه ی عزیزیه وبلاگ جدیددرست کرده.شایددوباره مثل قدیمابتونیم اونجاباهمدیگه کلی لحظه های خوشگل وپرخاطره روتجربه کنیم.پس دعوتتون میکنم که بهش سربزنین:

www.safaye-khalvat.blogfa.com

واما:

اطلاعیه ی کاروان مسافرتی موعودهمزمان بافرارسیدن اجل معلق برای عزیمت به این سفرخارق العاده ازکلیه ی داوطلبان بدون ثبت نام دعوت به عمل می آورد!

مبدا:دنیای فانی

مقصد:دیارباقی

زمان حرکت:خدامی داند

مدت سفر:بسیارطولانی

سن افراد:مطرح نیست

وسایل موردنیاز:دومترپارچه ی سفید

توشه ی راه:ایمان به خداوولایت اهل بیت(ع)وعمل به دستورات قران کریم وانجام عمل صالح

برای رفاه حال به نکات زیرتوجه فرمایید:

۱-ازاوردن مقام.ثروت.خانه وماشین جداخودداری فرمایید!

۲- قبل ازحرکت خمس.زکات وکلیه ی حق وحقوق خودراباخداوانبیاء سایرمردم.خصوصافقراتسویه کنید.

۳- ازاوردن باراضافه ازقبیل حق بیت المال.حق الناس.غیبت.دروغ.تهمت وغیره خودداری کنید.

۴-چون این سفرطولانی وبرگشت ناپذیراست حتماقبل ازعزیمت ازکلیه ی دوستان.بستگان ومخصوصاکسانی که باایشان قطع رابطه نموده اید.حلالیت بطلبید.

۵- جهات سکونت برای هرنفریک مترمربع جارزوشده است.لذاازاوردن همراه بپرهیزید.

۶- قبل ازحرکت به بستگان خودتوصیه کنیدازاوردن دسته گلهای سنگین.نصب سنگ قبرگران قیمت وبرگزاری مراسم پرخرج پرهیزنمایند!

۷- ازپذیرایی شایسته ازبانوان بدحجاب معذرویم.

برای کسب اطلاعات بیشتربه قران وسنت اهل بیت مراجعه نمایید.

ودرصورت نیازبه ادرسهای زیرمراجعه کنید:

سوره ی انبیاء ایه ی ۴۷- سوره ی شورا ایه ی ۲۰- سوره ی قلم ایه ی ۴۴- سوره ی نساء ایه ی ۱۴۵

امیدوارم همون طوری که براتون جالب بود.بهش فکرکنین چون واسه من که خیلی تامل برانگیزبود. ووقتی یک کمی بیشتربهش فکرکردم دیگه هرچی سعی کردم خنده ام نگرفت!

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت17:12توسط میترا |
تولدم مبارك!!!!!
چشم برهم مي گذارم تاتوقايم شوي...خودت انتخاب كردي.خودت عهدبستي كه اين بازي راشروع كني.آماده اي؟؟

يك...آغازلبخندهاي باسكوتت ولمس پاهاي آسمانيت برزمين.

دو...توحرف مي زني.تويادمي گيري.توبه زمين عادت مي كني.

سه.چهار.پنج.شش...هنوزميخواهي ادامه دهي؟!بشمرم؟

هفت...الفباي آدميت مي آموزي تاباانديشه ات ابديت رابسازي.

هشت...

نه...دردستي اختياررامحكم مي فشاري ودرديگري انتخاب را ازاين پس برلوح زندگي ات ثبت مي كني هرآنچه رفتي را

ده.يازده.دوازده.سيزده آنقدرگردوغباررنگ ودلبستگي اطراف حباب وجودتت رافراگرفته كه احساس مي كني دراوج وبلنداي خوشبختي وبرتري ايستادي!

چهارده...حباب زندگي ات به يك لحظه محومي شودوتومي ماني وزمين خوردني كه به يادت مي آوردگذشته ات را.خودت را.بيراهه رفتنت را

پانزده...يك نگاه تازه ويك شروع دوباره وازسرگرفتن راهي كه مدتهاگمش كرده بودي.

شانزده...بهترين وشيرين ترين لحظات بودنت راثبت مي كني وآرامشي ژرف رامزه مزه مي كني ورضايتي باورنكردني!

هفده...حضورخدارابيشترازهميشه درك مي كني حتي آن لحظه كه يواشكي عاشق شدي.

آن لحظه كه دردستان روبه آسمانت سبكي اجابت راحس كردي.كاش مي شدهفده راتكراركرد...

كاش مي شدآشنايي هايت را...دوستي هايت را...آرزوهايت رادوباره لمس كرد...كاش!

آماده اي؟؟من دارم مي آيم...اماآياتوبزرگترشدي؟حاضري تامحكم تروبهترازقبل ادامه دهي؟

حاضري اين بارميانبري به آسمان بزني؟اين باربادل بيايي؟؟

توبازهم فرصت داري.فرصتي تاآرزوكني...تازندگي كني...تاحركت كني...تاعاشق شوي...

پس مبارك باداين تولدومبارك باداين لحظه!

مباركيش رابه دلت اثبات كن واهسته عهدببندودعاكن...

من آمدم...

هيجده!!

***اين اولين باريه كه به خودم تبريك ميگم ونوشابه واسه خودم بازميكنم هرچندكه اين شباانقدرغمش بزرگه كه جشن وتولدمعنانداره!

***ازهمتون ممنونم كه واقعاسورپرايزم كردين.اصلاباورم نميشه وخداروشكرميكنم به خاطرداشتنتون

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت16:53توسط میترا |