مامان.ساعتck.اسکیس.غزاله.اتوبوس.مکه.جوراب راه راه.روان نویس.عمو.احمداباد.مقوای بنفش
درچشم باد.زنگ موبایل.کاغذدیواری.بابا.فیروزه ای.فعل مجهول سیمین بهبهانی.امام جواد(ع).ایران
کاپشن.هندوانه.خاله ستاره.تعلیم رانندگی.گودزیلا.شوفاژ.اقای مهندس.فتوکپی.رضاامیرخانی.سلف
راندو.پروانه.نارنگی.عشق.ماه.هتل پارس.وسع کرسیه السماوات والارض.پله برقی.دبیرستان.وبلاگ
اسمون.دست.نصف شب.اذون.خدا...خدا...خدا...
مدت کمی گذشته است امااحساس من به اندازه ی ۲۰سال عوض شده است!راه رفتنم.رفتارم.خنده هایم...همه اش انگاربزرگانه شده اند!
به هرکسی لبخندنمیزنم مثل سرخوشهاراه نمیروم ونمیپرم!انگارردپاهایم رابیشتردرزمین وروی خاک بایداثبات کنم.ازپرش وبه اسمان نزدیک شدن خبری نیست!
نمایشگاه کتاب که میروم دیگردنبال کتابهای تست زردوسرخ وابی نیستم.بایدکتابهای تخصصی رشته ام راورق بزنم که برعکس کتابهای تست سیاه وسفیدوبدون تنوع پرازرنگ وتازگی است.
هرچندازاخرهم رفتم دنبال علایقم ونویسنده های محبوبم!ازاخرهم هرچه داشتم ونداشتم دادم وکتابهای فلسفی وعرفانی وروانشناسی خریدم!
دیگرپنجشنبه هاپشت چراغ قرمزازداخل سرویس مدرسه ام روزنامه خراسان نمیخرم ودرمسیردانشگاه ان هم ازکیوسک مطبوعاتی وخیلی به اصطلاح شیک خریدمیکنم!
شایدلباسهایم هم اب رفته اندیامن زیادی بزرگ شده ام!این روزهادرهمان لباسهای قبلی احساس جدیدی دارم!
وقتی میشنوم زلزله امده است فقط به خودم زحمت میدهم وسری تکان میدهم وتاسفی گذرا میخورم!
درست مثل خیلی ازادم بزرگها!نه مثل ان زمان که میشنیدم درگوشه ای ازجهان ارامش نیست یازلزله ی ضعیفی امده است وچه شبهاکه نخوابیدم وچه دعاهاکه نمیخواندم وکمک هاکه نمیکردم!
حتی وقتی برای تبریک ولادت حضرت معصومه رفتم حرم نوع حرف زدن وتبریک گفتنم هم عوض شده بود!مثل هرسال یک شاخه گل نخریدم ونرفتم کنارضریح ونگفتم آقاجون تولدخواهرتون مبارک!یک دسته گل خریدم وازدورسلامی دادم وسعی کردم باجملات رسمی تبریکی بگویم وعرض ا.مثل خیلی ازادم بزرگهاکه هرچه گران ترورسمی ترونامفهومتر رابهترمی دانند. ازکلماتی استفاده میکنندکه خودشان هم معنایش رانمی دانند!
دیگردرمسیرذکرروزوصلوات نمی گویم وبیشتربه کارهاوبرنامه هایم فکرمی کنم.مثل خیلی ازادم بزرگهاکه درگیردغدغه های خودشان هستندونمی دانندکلیدگشایش همین خدایاشکرساده باشد!
شایدمن دارم بزرگ می شوم.شایددارم عوض میشوم.اماهنوزاحساس درونم همان دختربچه ی صاف وساده ی روزهای مدرسه است.هنوزهمان نوع نگاه رادوست دارم.هنوزهمان لبخندهارادوست دارم.
درست است ازروی مصلحت هم که شده قدم برروی زمین می گذارم امانگاهم به اسمان است!
درست است لبخندهایم راکمرنگ ومخفی می زنم اماهنوزادم هارانشانی ازخدامیدانم وبادیدن هرکدامشان دردلم کلی ذوق میکنم!
درست است مشغله هاودغدغه هازیادترشده انداماهنورهمان( صبح بخیرخدا)برای یک عمرزندگی کردن وایستادن انرژی ام می بخشد!
این روزهاارزومیکنم اگرادم بزرگ هم میشوم نگاهم فقط یه سمت خودم نباشدودرچشمانم همه ی هستی بگنجد!
***پیشاپیش ولادت ولی نعمتمان امام رضا(ع)روتبریک میگم
خواستم از۳۱شهریوربنویسم وروزتولدم که امسال بسیارمتفاوت بودباسالهای دیگر...
خواستم بنویسم امسال روزتولدم دلهره ی اول مهرراکه نداشتم هیچ!چه قدرهم اشتیاق داشتم که زودترصبح شودواولین روزدانشجویی راجشن بگیرم!
خواستم ازجلدکردن کتابهای خواهرم بنویسم که چه قدردلتنگ آن دوران شدم وچه حسرتی که نخوردم
خواستم ارزوزقدس بنویسم وازراهپیمایی که همیشه آرزوداشتم شرکت کنم اماهیچ وقت قسمت نشد!
خواستم ازجشن عاطفه هابنویسم وکمرنگ شدن شورنیکوکاری...
خواستم ازکتاب (بیوتن)رضاامیرخانی بنویسم
خواستم ازبیماری عموبنویسم وازاینکه چه قدرمیترسم طاقت ازکف بدهم وناشکری کنم!
خواستم بنویسم چه قدراحتیاج به دعادارم!
خواستم بنویسم که چه قدرچشم انتظارم...بنویسم که بیش ازهرلحظه ای تنهابودنم راحس کرده ام
بنویسم که این روزهااین شعرچه قدردرذهنم جولان می دهد:
قسم برمسجدالاقصی...به جای پای ابراهیم...قسم برخانه ی کعبه...که ماتنهای تنهاییم!
بیا!بیاای عشق عالم تاب من که ماتنهای تنهاییم!
خواستم بنویسم بازهم جمعه نزدیک است ومدام آرزومیکنم آخرین جمعه ی انتظارباشد!
***من همه ی اینارومیخواستم بنویسم امانمیدونم چرانشد؟!
چندسال پیش به مناسبت دهه ی فجربرنامه ی مستندی ازتلویزیون پخش شد.خاطراتی که اززبان مردم اون زمان بیان شدبرام خیلی جذابیت داشت.متفاوت بودباچیزهایی که تااون روزدیده وشنیده بودم.ازاون روزدنبال یادداشتهایی بودم که صادقانه وبی طرف درباره ی گذشته ی کشورومردمم بدونم درموردایستادگیشون.عشقشون و...کتابهای زیادی بهم معرفی شد.(دا) جزواونهابود.چون خاطرات اززبان یک زن بوداولین کتابی بودکه توی اون برهه خوندم.حقایقی که باجزئیات کامل نوشته شده بودتاثیرشدیدی روم گذاشت.
دیشب درحال افطارقهرمان کتابی که من ماهها باهاش زندگی کرده بودم مهمان برنامه ای بودکه همیشه ازدست مجریش حرص خوردم وتلفن به دست به روابط عمومی سیمازنگیدم تافلسفه ی انتخاب این آقاروکشف کنم!
وقتی تعریف می کردبادست خودش پدروبرادرشهیدشوبه خاک سپرده قلبم لرزیدویادحسرتی که همیشه برای نداشتن برادخوردم افتادم!من که هیچ وقت داداشی نداشتم امابعضی هاداشتن وحالادیگه ندارن!!اون حسرت کجاواین کجا؟؟
همیشه وقتی جایی قراربودخودمومعرفی کنم خیلی افتخارفامیلمومی گفتم چون حس می کردم این یعنی هویت من ریشه واصل من یعنی آبروی خانوادگی من یعنی پدرمن!اینکه من دخترآقای فلانی ام!
قرارنیست پدرم آدم خاص یادارای شخصیت وموقعیتی خاص باشه منظورم حس بودن دست قدرتمندپدریه که درعین سادگی وجودش بهم میگه کسی هست که مراقبته.پشتته کسی هست که اجازه نده بهت بگن بالای چشمت ابرویه!!
یابعضی وقتا وقتی قراربودازشهری که دراون به دنیااومدم بگم کلی حال می کردم وپزمی دادم که مشهدی ام!این یعنی همسایه ی امام رضام!همسایه ای که فقط موقع گرفتاریهاش توی دلتنگی هاش یادش می افته همسایه است ودنبال یه پارتی بازیه که امام رضا(ع)واسش پیش خدابکنن!
من مشهدی ام!یعنی پارتی ام کلفته!یعنی پشتم گرمه!یعنی هرجاگیرکردم میتونم ازاین مزیت سوءاستفاده کنم!شایدم یعنی گاهی وقتاکه دلم میگیره تنهاجایی که آرومم میکنه حرم امام رضاست.یه حسی ویه چیزی هست که هیچ وقت تنهات نمی ذاره.همیشه بهت فرصت میده تابرگردی.همیشه مراقبت هست!
یه جایی خوندم وقتی حضرت یوسفوبه چاه انداختن باخودش گفت زمانی فکرمی کردم باداشتن ۱۰تابرادرهیچ وقت مشکلی نخواهم داشت اماحالامیفهمم اشتباه می کردم!
باخودم فکرمی کنم چه قدرخوشبختم.چه قدرخوشبختم که سایه ی حمایت مامان وبابارودارم.خوشبختم حتی اگه داداش ندارم.خوشبختم که یه خواهردارم که لبخندمعصومش گاهی ساعتهامحوم میکنه.خوشبختم چون درهوای مشهدالرضانفس می کشم حتی اگرگاهی نفس کشیدن یادم میره!
این روزاموقع معرفی کردن خودم افتخارمیکنم افتخارمیکنم به داشته هایی که ازمن نیست اماازکسی بوده که بزرگترین حامی وپشتیبان وتکیه گاه منه کسی که همه ی اینها هدیه هاوحکمتهای اوین!کسی که حتی ذره ای وابستگی به او ونیم نگاهی ازاوبرای آرامش همیشگی کافیست!
شایدازاین به بعدوقتی ازم بپرسن شما؟! باافتخاربگم:بنده ی خدا
***چون خیلی این پست طولانی شدتوی کامنتهاجواب بعضی ازمحبتهاوسوالاتونومیدم
چندروزی است که دغدغه های فکری دوستان واطرافیانم رادرذهنم مرورمیکنم:
یکی مضطرب بودوتپش قلب داشت برای جشن عروسی که دعوت شده بود.دلش میخواست بهترین باشد.نگران آرایش صورتش بودکه به چهره اش می آیدیانه؟لباسش برازنده است یانه؟مدام میگفت:میتراوقتی فکرمیکنم تنهابایدبرقصم قلبم تندمیزنه!!یادم هست چندماهی درگیرهمین افکاربودوبه فکرشب عروسی!
دیگری دوست چندین ساله ام بودکه چندهفته ای میشددرفکرملاقاتش بانمیدانم به قول خودش عشقش بود!اینکه وقتی همدیگررامی بینندچه بایدبگوید؟چه طوررفتارکند؟کدام coffee shop بروند؟چه قدردردلم خنده ی تلخی کردم وقتی فهمیدم نذرکرده که ان شب ارام ترباشدوقلبش انقدرتندنزند!
وچه قدرتعجب کردم وقتی فهمیدم خبرخوش یکی ازهمکلاسی های سابقم برگزاری کنسرت فلان خواننده است!آن قدرباهیجان ازخوشحالیش می گفت که راستش رابخواهی ته دلم مشتاق شدم ببینم چه کسی برای برگزاری کنسرت به شهرمان می آید؟ ازاینکه باورش نمی شودازنزدیک خواننده ی محبوبش راببیند!ازاینکه هنگام گرفتن امضاچگونه صدای بلندضربان قلبش راکنترل کند؟!
چندروزی است فکرمیکنم...به دوستانم...به دغدغه هایشان...به خودم...به آرامشم...به آرامشی که مدتی است رنگ دیگرگرفته است.
حس اضطراب واشتیاق.دلشوره وانتظار...قلبم تندترازهمیشه می زند.این روزهاهمه چیزوهمه جابرام نویدملاقاتی رامی دهد.نگرانم ازاینکه شایسته ی این مهمانی هستم یانه؟؟خودم؟روحم؟فکرم؟قلبم؟
لحظه شماری میکنم برای به سرکردن چادرنمازی که برای این مهمانی خریده ام وسجاده ای که سوغات یک عزیزازکربلاست!
ضربان قلب من هم تندمی زند...خیلی تندمی زند!تندمی زندبرای آمدن به مهمانی پررحمت تو...تندمی زندبرای حضوردرپیشگاه تو...تندمی زندبرای ربناهای افطار...تندمی زندبرای دعای سحر...
خدایا!من هم مثل بقیه درتکاپوی آماده شدن هستم.ازتوکه پنهان نیست رجب وشعبان راآن طورکه بایدقدرندانستم.اماقسم به بزرگی ات آنچه درنبضم جریان داردعشق است.اضطرابم رابانگاهت به آرامش بدل کن.مهمان نوازیت راباگشایش رحمتت برمن اثبات کن وباحلول ماهت ضربان قلبم رادردست گیر!
***این مال یه هفته ی پیشه که به دلیل سفراتفاقی که پیش اومدامروزآپ شد
***درموردنتیجه ی کنکورم چندهفته صبرکنین.گفتم که مهندس میشم!
***ماه مبارک رمضان برهمگی مبارک.همدیگه روموقع افطارفراموش نکنیم![]()
این راه راببین راه عابدان است.پیش ازتوهزاران هزارنفرازآن گذشته اند.
درهرقدمش چراغی روشن است.گم نخواهی شد.
واینهمه راه دیگرکه می بینی راه عارفان است.
سخت است وسنگلاخ امابرهرسنگش علامتی است.تورامی رساند
تواماای جوانمردازکدامین راه بی نام ونشان می روی؟
جوانمردگفت:من ازآن راه می روم که راه ناباکان است ودیوانگان ومستان...
زیاراباخدامستی ودیوانگی وناباکی سوددارد...
***یادمه گفتم این جمله مدام توی ذهنم تکرارمیشه:
یااهل العالم قدظهرالمهدی آل محمد فاتبعوه! چندروزه فقط به فاتبعوه فکرمیکنم.
عیدهمگی مبارک
هرگز چيزي از شوهرش نخواسته بود، نه كه دلش نخواسته باشد، اما هميشه ترجيح داده بود فاطمه شرمنده دلش باشد تا علي شرمنده فاطمه. اين فقط سفارش پدرش نبود، خودش مي ترسيد شرمندگي همسرش را ببيند. اينگونه بود كه علي با ديدنش همهي غم ها را از ياد مي برد . اما اين بار با هميشه فرق داشت. فاطمه به شدت بيمار بود و علي براي بار سوم از او خواسته بود آنچه ميل دارد بگويد تا مهيا كند. دو بار از بيان خواستهاش امتناع كرده بود ولي اين بار علي او را به حق خودش قسم داده بود، علي كم در دلش عزيز نبود، پس دهان گشود: «انار».
علي براي برآوردن نخستين خواستهي همسرش از خانه بيرون رفت. چه لذتي داشت ديدن فاطمه هنگام ديدن انار . بالاخره انار خوشبخت خريده شد و علي به سمت خانه به راه افتاد. بين راه صدايي شنيد. بيماري در گوشهي خرابه اي مي ناليد. جلو رفت، سرش را به دامن گرفت و او را نوازش كرد، پرسيد: «چه ميل داري؟» و براي بار اول شنيد: «انار!» چه بايد مي كرد؟ بين خواسته فاطمه و خواست خدا كه از حلقوم اين مرد برخاسته بود كدام را انتخاب مي كرد؟ انار را به دو نيم كرد، نيمي براي فاطمه و نيمي براي خدا. نيمه خدا را كم كم در دهان پيرمرد گذاشت پس از آن دوباره پرسيد : «چيزي ميل داري؟» و شنيد : «نيمه ديگر انار» اما اين سهم فاطمه بود، آن هم براي برآوردن نخستين خواستهاش، بايد انتخاب مي كرد بين فاطمه و خدا. فاطمه از او بود، مثل خودش بود. پس با فاطمه همان كرد كه با خودش مي كرد. بين خود و خدا، البته خدا. نيمهي ديگر انار را هم به پيرمرد داد و با همان حال روانه خانه شد. خدا به علي رحم كرد يا فاطمه نمي دانم، كدام سخت تر است؟ مردي شرمنده همسرش شود يا زني شرمندگي شوهرش را ببيند؟ وارد خانه شد و فاطمه را مشغول خوردن انار ديد. اگر علي خدا را فراموش نكرده، خدا چرا بايد علي را فراموش كند؟ پس خدا هم با علي مثل خودش معامله كرد. ظرف اناري از طرف علي براي فاطمه فرستاد نه علي شرمنده فاطمه شد و نه فاطمه شرمندگي علي را ديد!
***این داستان روکسی واسم گفت که نمیدونم چی بایددربارش بگم ویاچه طورازش تشکرکنم؟فقط میدونم خیلی عزیزه ودرتموم لحظه هایی که اینوخوندم فقط واسش دعاکردم!
می روی تابغض فروخوده ی سالیانت رابازهم درگلوبشکنی!
گفته بودم خسته ام! ازخواستن...ازفریاد...
ازبغض...ازآرزوها...خسته ام!
رفتی وازدیروزچشم به راهت نشسته ام!
اکنون اماازانتظارخسته ام...
می آیم...ازپی ات...می آیم!

***وبلاگ روزمره آنلاین جیم راه افتاده.اگه یه سری بزنین ضررنمیکنین:www.ronline.blogfa.com
ووبلاگ آقای رسول شریف که ادرسش تغییرکرده:www.sharifnevesht.blogfa.com
نمیدانم ازبین چهارگزینه ی ذهنم.خودم رابایددرکدام گزینه پیداکنم؟
گزینه اول:اینهمه سال تلاش وخواندن برای تعیین سرنوشت(به قول بعضیها)شایدهم برای یدک کشیدن لقب مهندسی همراه اسمم!البته می شودآینده راهم ساخت...ساختن ازنوع صفرهایی که دوران کودکی چه راحت روبروی اعدادقطارشان می کردم!یاپرکردن جیبهایم این بارنه باتسبیح وشکلات که باتکه کاغذهایی که نمی دانم این روزاچراانقدرمحبوب است؟می شودمفیدهم بود.مثل یک شعاربرای خانواده وجامعه افتخارآفرید!
تصورمی کردم بعدازدوسال روبروی تخته ی گچی پشت نیمکت نشستن روزی که آخرین کنکورزیباترین دوران تحصیلم رابدهم چه قدرخوشحال خواهم بود!
گزینه دوم:خردادماه شایدهرسال پر(اظتراب)بودبرای امتحانات.البته نه برای من که هنوزاملای اضطراب رایادنگرفته ام!امسال اماقیام خونین ۱۵خردادبا۱۰روزتاخیراملای صحیح اضطراب رابه تک تک وجودم آموخت!
این روزاسبزی رنگ سبزبرایم سرخ معنامی دهدوکلمه ی وطن درپرچمم خلاصه نمی شود!بوی همدلی ایران نمی آید...!من این روزهارادوست ندارم!!
گزینه سوم:بعداز ازدست دادن چندعزیزدرعرض یک هفته احساس میکنم چشمانم هم مثل لباسهایم سیاه شده اند! گریه هم شده عادت تکراری چشمانم!
گزینه چهارم:دوسال پیش شب آرزوهادعاکردم برم خونه ی خدا.پارسال درست لیلة الرغایب روبروی کعبه نشسته بودم وتحقق آرزویم راازنزدیک لمس می کردم وامسال اولین پنجشنبه ی ماه رجب رفتم سرجلسه ی کنکور!باخودم گفتم:چه تقارن جالبی!
این شب هرسال برای من پرخاطره است.وامسال هم...امانه ازنوع خاطرات همیشگی!خاطرات امسال رنگ وبوی غم داشت! واما...خدایا؟!...
من راضی ام به رضای تو...من تلاشموکردم.من کنارخونه ی خودت آرزوکردم اونجاکه صلاح توست ومکانی که جایگاه منه برای مفیدبودن قراربگیرم.پس انی توکلت علی ا...
شایدسپردن عزیزانم به توتلنگری بودبرای من که دربحبوحه ی اهدافم گیرکرده بودم.اگرچه تلاشم متعالی بودامامگرنه اینکه هرآنچه بین من وتوفاصله بیندازدحتی بهشت حجاب است؟؟
شایدخواستی که بیدارشوم.شایدخواستی وابسته نباشم مگربه تووراه تو!
وایران...توصاحب زمینی...توصاحب خاکی...خواستی که بدانم آرامش ازبرترین نعمات توست!خواستی که بدانم وطن یعنی ما.یعنی تمام بنده های تو...!خواستی که بدانم سبزرنگ اولیای توست.مقدس است!خواستی که بدانم چه راحت می شودحرمت رازیرپاگذاشت.خواستی که دفاع ازحرمت رایادبگیرم!
من باتوکل به تو گزینه چهارراانتخاب می کنم.من درگزینه ی چهارمعنامی یابم وآرامش درباورحضورتوست!
گزینه ی زندگی رابامدادسپیدپرمیکنم.
دلم می گوید:میتراجان وقت پاسخگویی تمام شده است واین یعنی شروع وسعادت وموفقیت!!!

